درباره سینمای چاپلین و فیلم «کودک»

gozaresh-the kid.jpg

توضیح: روز 20 آذر 1386 به همت انجمن دانشجویی خانه نو اندیشان و  گروه انسان شناسی فرهنگی انجمن جامعه شناسی ایران، برنامه نمایش فیلمی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران با نمایش فیلم «کودک» اثر چارلی چاپلین به  انجام رسید که در آن پس از  نمایش، ناصر فکوهی، سخنانی درباره سینمای چاپلین و نقد فیلم مطرح کرد و به برخی از سئوالات دانشجویان پاسخ داد . این گزارش خلاصه ای از آن سخنان است:

چارلز چاپلین فیلمساز انگلیسی اندیشمندی متمایل به ایده های عدالت خواهانه بود و از اوایل قرن بیستم برای کار حرفه ای در سینما، به آمریکا رفت.در این زمان صنعت سینمای آمریکا به شدت در حال رشد بود و استعدادهای برجسته اروپا را جذب خود می کرد، بالا گرفتن فاشیسم و سقوط سیاسی قاره اروپا نیز مزید بر علت می شد تا به مهاجرت روشنفکران و اندیشمندان دامن زند. چاپلین در آمریکا فیلم های مهمی را ساخت و تقریبا می توان گفت که دوران درخشان  فیلمسازی خود را در این کشور  گذراند تا جنگ جهانی دوم که در واقع فیلم کلیدی و یکی از شاهکارهایش «دیکتاتور بزرگ» را ساخت و در آن به خوبی تعهد سیاسی و ضد فاشیستی خود را به نمایش گذاشت .اما از دهه 1950 و همزمان با آغاز  درگیری های سیاسی آمریکا و شوروی  با عنوان «جنگ سرد» یک جریان پسرفت گسترده  دموکراتیک در این کشور به وجود آمد که به مک کارتبیسم( از نا یک سیاستمدار راست گرا) موسوم بود و در آن تعداد زیادی از  نخبگان آمریکا به همکاری با شوروی و کمونیست بودن متهم شدند. فشار به ویژه بر هالیوود و هنرمندان سینمای آمریکا بیشتر بود و بسیاری از آنها  نمایندگان پنهانی و جاسوسان شوروی در پرده اعلام شدند. در فهرستی که از افراد به اصطلاح مشکوک تهیه شد نام چاپلین نیز دیده می شد و او از آنجا که یک شهروند انگلیسی بود ناچار به ترک آمریکا گردید. بعدها با پایان گرفتن  مک کارتیسم، امریکا رسما از چاپلین عذر خواست اما وی تنها در دوران پیری  این  عمل زشت را بخشید و بار دیگر به آمریکا رفت.
بهر رو چاپلین یک شخصیت با رویکرهای مشخص سیاسی بود و این کاملا در فیلم هایش نمایان است، فیلم های او فیلم هایی متعهدانه هستند. یعنی می توانیم بگوییم سینمای چاپلین شاید یکی از نخستین نمونه های سینمای تجاری سیاسی در جهان باشد اما این فیلم ها در عین حال به هیچ وجه ایدئولوژیک و تک بعدی و سطحی نبودند.البته اینکه بگوئیم کاملا غیر ایدئولوژیک چندان درست نیست، در واقع چاپلین برغم موضع گیری های کاملا ضد فاشیستی، ضد سرمایه داری و مخالفت های آشکارش با نظم موجود، این مخالفت را در چارچوب ایدئولوژی خاصی  اسیر نمی کرد.   بدین ترتیب حتی در برخی از فیلم هایی که کاملا ضد سرمایه داری هستند نظیر فیلم «عصر طلایی»، وی بیشتر خود را به مثابه یک انسان گرا و طرفدار عدالت نشان می دهد و نه یک ایدئولوگ، روشن است که وی مخالف سرمایه داری است اما مخالف سرمایه داری  وحشی و بی بند وباری که در سال های قبل و بعد از جنگ جهانی دوم، و به ویژه در دوران بحران اقصادی سال های 1930 بر جهان حاکم بود. فوردیسم (سیستم کار زنجیره ای) که در «عصر طلایی» چاپلین به شدت آن را به مسخره می گیرد و به یکی از پایه های اصلی طنز در این فیلم تبدیل شده است به صورتی که  کارگران مجبورند در زنجیره هایی قرار بگیرند و در یک ریتم وحشتناک کار کنند، برای چاپلین بهانه ای است که با طنز خاص خود ، غیر انسانی شدن انسان ها و شباهت یافتن آنها را به ماشین ها و خالی شدنشان را از روح انسانی به نمایش بگذارد.. این را نیز می دانیم که نظام سرمایه داری خودنیز در دهه های اخیر این سیستم را کنار می گذارد. بهر رو چاپلین، برغم رادیکالیسم تلخی که در صحنه پردازی هایش دارد، هرگز به سراغ شعار دادن نمی رود.
شاید بتوان گفت ما می توانیم بیان نامه نظری چاپلین را در بخش از فیلم «دیکتاتور بزرگ» در یکی از آخرین صحنه هایش ببینیم. در آن فیلم چاپلین هم در نقش هیتلر و هم در نقش یک یهودی فقیر که او را اشتباها به جای هیتلر می گیرند،  ظاهر می شود و داستان فیم در آلمان می گذرد. ظاهر شدن چاپلین در آن واحد در نقش یهودی و هیتلر ، خود تمثیلی از روح انسان دوستانه او دارد که بشر را ذاتا نیک می داند. صحنه ای در آخر فیلم هست که چاپلین مجبور می شود به جای هیتلر سخنرانی کند، و در آنجا به جای حرفهای هیتلر حرف های خودش را می زند. این بخش چیزی حدود3 یا 4 دقیقه طول می کشد و تماشاچیان را بر جای خود میخکوب می کند. سخنانی که بیان نامه سیاسی چاپلین در زندگی است و به زیبایی مطرح می شوند: اینکه وی به دنبال چه جهانی است، به دنبال چه گونه ای از انسانیت و...
و دقیقاَ این سکانس نشان می دهد که اتهاماتی که بعداَ به چاپلین زده شد که جاسوس است کاملاَ بی ربط است. چاپلین با سرمایه داری  ذاتا مخالفت نداشت و خود فردی بسیار ثروتمند بود. ولی در عین حال ایده های خودش را هرگز کنار نگذاشت. و این را بارها به طور تاریخی نشان داد. مثلاَ در زمان استقلال هند حمایت اش را از جنبش گاندی کاملاَ در ملاقات عمومی اش با رهبر هندو در لندن نشان داد.
ولی چاپلین حاضر نیست خشونت سرمایه دارانه را بپذیرد. اکثر مضامین فیلم هایش در دوره ای می گذرد که در فاصله دو جنگ جهانی قرار می گیرد. دوره ای که می دانیم میلیون ها کارگر به فقر و تنگدستی گرفار می شوند، مضمونی که چاپلین عمدتا در «عصر طلایی» به آن پرداخته ولی در سایر فیلم هایش نیز  دائما به آنها استناد می شود.
اما درباره فیلم «کودک» باید همچون اکثر آثار چاپلین آن را در چندین لایه از واقعیت و نمادگرایی ببینیم، پسر بچه در واقع به نوعی نمادی از  جامعه، یا بهتر بگوئیم جامعه نوظهور صنعتی است که زایش یافته است، اما مادر او قادر به نگه داری از وی نیست و به حال خود رهایش می کند ( همچون جامعه سرمایه داری جدیدی که به حال خود رها شده است) در مقابل، ما با خشونت و الزامی روبرو هستیم ک اغلب در فیلم های چاپلین یک نماد بسیار مشخص دارد: پاسبان با باتومی در دست و آماده یورش بردن و بر سر مردم کوفتن، پاسبانی که ظاهرا همیشه پشت سر افراد است و هر وقت به پشتت نگاه می کنی او را می بینی که نظاره ات می کند. این شخصیت را ما در همه فیلم های چاپلین دیده ایم، شاید به ما یادآوری کند که در رویکرد سیاسی چاپلین، ما بیشتر با نوعی آنارشیسم و یا نوعی سوسیالیسم آنارشیستی روبرو هستیم تا با یک چپ گرایی سوسیالیستی. پاسبان نماد خشونت دولتی است که در کنار سرمایه داری خاصی که در آن دوران وجود دارد، خودش را علیه این جامعه به کار می گیرد در حالی که  کودک نماد جامعه است. جامعه ای که در واقع بی تقصیر است و قربانی موقعیتی است که لزوما در شکل دادن به آن نقشی نداشته است. در صحنه اول فیلم  می بینیم که مادری می آید و کودکش را بر سر راه می گذارد. و همانگونه که گفتیم به نظر می رسد این کودک نماد صنعتی شدنی باشد که جامعه نمی تواند از پس مدیریتش بر آید.
شخصیت «ولگرد» (خود چاپلین) بلافاصله ظاهر می شود، ولگردی «نجیب زاده». این هم یکی از  شخصیت های کلیدی و دائم چاپلین است: نمادی از گذشته ای از دست رفته، نجابتی که در دنیای صنعتی مدرن دیگر نمی تواند چیزی جز لباس هایی که روزی نماد آن بوده اند و امروز بدل به لباس هایی کهنه و مسخره شده اند ( کلاه و عصا و جلیقه و...)را نگه دارد، اما تلاش می کند، اخلاق نجیب زادگی را حفظ کند. در فیلم های مختلف چاپلین این شخصیت وجود دارد. شخصیت ولگرد گاه باید تاوان موقعیت هایی را پس بدهد که هیچ نقشی در آنها نداشته مثلا وقتی در یکی از فیلم ها، ولگرد در حال عبور از خیابان است که یک کامیون رد شده و پارچه قرمزی که در پشت کامیون آویزان است می افتد. چاپلین پارچه را برداشته و به دنبال کامیون می دود تا آن را به راننده بدهد. ولی از پشت سر او بی آنکه خبر داشته باشد، تعداد زیادی تظاهر کننده به جلو می آیند (اعتصاب کارگران) و صحنه به صورت طنز آلودی چاپلین را با پارچه قرمز ( که ناگهان ظاهرا بدل به یک «پرچم سرخ» می شود) در موقعیت رهبر کارگران قرار می دهد و وقتی پلیس از راه می رسد اوست که به عنوان عامل اصلی تظاهرات دستگیر می شود.
این سکانس علاوه بر نشان دادن طنز چاپلین که بر آن است افرادی که در رأس قرار گرفته اند خیلی مواقع اتفاقی بوده است و از پشت سرشان خبر ندارند، در عین حال می خواهد سرگشتگی مردم را نشان دهد که یکباره در موقعیت هایی قرار می گیرند که در آن نقشی نداشته اند و قصدشان فقط کمک بوده است.او در عین حال انتقادی را نیز نسبت به شعار گونه بودن موقعیت های انقلابی نشان می دهد.
یکی از صحنه های مهم فیلم «کودک» که هم طنز است و هم نوعی هشدار و هم نوعی ارائه واقعیت، صحنه خواب چاپلین است، که باز هم در فیلم های دیگر تکرار هایی از آن را می بینیم. اگر در این فیلم دقت کرده باشید در خیابانی که نماد شهر صنعتی است که همه جا پر از آشغال است، چاپلین خوابش می برد و ناگهان همه آدم ها به صورت مضحکی ( یعنی بدون آنکه دکور چندانی به کار برود)تبدیل می شوند به فرشته با لباس سفید. از این صحنه چاپلین در فیلم های مختلف استفاده کرده است. این با نماد اتوپیایی است که چاپلین به آن اهمیت می دهد. چاپلین در اینجا به نوعی به های اتوپیاهای انقلابی که به عنوان آلترناتیو جامعه صنعتی ارائه می شوند، حمله کرده و آنها را به مسخره می گیرد. نکته جالب در این صحنه ها این است این است که تقریبا هیچ چیز در حقیقت عوض نمی شود و چاپلین تعمداَ این کار را می کند. یعنی همان شخصیت «گردن کلفت» فیلم با همان قیافه عادی خودش ، صرفا یک روپوش سفید روی لباس های زشتش پوشیده و دو بال کاملا مصنوعی در آورده و کاملا مهربان شده است. تصنعی بودن در اینجا کاملاَ دیده می شود. و علت این امر آن نبوده که چاپلین نمی توانسته صحنه را واقعی تر کند، چاپلین از قصد می خواهد مسخره بودن این اتوپیاها را نشان دهد.
در مورد فیلم «کودک» همان طور که گفتم نمادگرایی چاپلین بر روی معصومیت جامعه در مقابل قدرت دولت متمرکز است و اینکه چطور این کودک (البته اینجا از یک تزی دفاع می کند که لزوماَ نمی توانیم از آن دفاع کنیم) ذاتاَ کودکی است که خوب است. این اعتقاد چاپلین یک رویکرد روسویی ( یعنی باور به بهشت گمشده طبیعی انسان پیش از ورود او به دوران تمدن )است که بسیاری  آن را نمی پذیرند. اینکه انسانیت ذاتاَ خوب است و آنچه اتفاق افتاده یک انحراف در طبیعت انسانیت است که بسیاری بعدها ردش کردند. به هر حال این نظر چاپلین است. فراموش نکنیم چاپلین یک انسان گرا(اومانیست)سرسخت است. من اگر بخواهم چاپلین را از لحاظ نظری تعریف کنم می گویم: یک اومانیست آنارشیست، یا یک آنارشیست اومانیست. سینمای چاپلین به شدت انسان گرا است یعنی چاپلین واقعاَ باور به این دارد که انسان ها ذات شان ذات بسیار خوبی است. حتی بدترین آدم ها. این را به نوعی به نظر من در «دیکتاتور بزرگ» به بهترین شکل نشان می دهد. چون می دانید که هیچ نمادی بدتر از هیتلر در آن زمان برای نشان دادن استبداد و بی رجمی ضد انسانی وجود نداشت.ولی برای چاپلین حتی این دیکتاتور بزرگ می تواند کارهایی بکند که مثل یک بچه است. او می تواند گاه «دوست داشتنی» باشد( و گفتم بازی کردن خود او در نقش یک یهودی فقیر و خود هیتلر نیز از این لحاظ گویاست). ما در دیکتاتور بزرگ وقتی هیتلر را می بینیم لزوماَ از او متنفر نمی شویم. چاپلین وقتی هیتلر را نشان می دهد می خواهد بگوید  که چرا هیتلر تبدیل به هیتلر شد، بیشتر هدفش این است که بگوید هیتلر نیز زمانی یک کودک معصوم بوده مثل همه بچه ها، و این بچه در سیستم اجتماعی تبدیل شده به یک دیکتاتور. این را ما به خصوص در صحنه ای از این فیلم می بینیم  که در آن هیتلر در اتاق کارش دارد با کره زمین که یک  بادکنک است، بازی می کند و روی میزش می خوابد و با پاهایش ، کره زمین را بالا و پایین می اندازد و با آن بازی می کند که بالاخره بادکنک می ترکد. در اینجا هم یک نمادگرایی قوی وجود دارد. در این فیلم انسان گرایی چاپلین به حدی است که حتی به شخصیت های منفورتر از هیتلر نیز چهره ای انسانی می دهد (می دانید که در آلمان شخصیت هایی داشته ایم که منفورتر از هیتلر بوده اند. از جمله گورینگ که یکی از معاونین اصلی هیتلر بود و یکی از جنایت کارترین آدم های طول تاریخ بوده است) ولی گورینگی که در این فیلم می بینیم آدمی چاق و بامزه است و شخصیت نسبتا سمپاتیکی است. یعنی این شخصیت مدام ما را به خنده می اندازد. و ما را به سمپاتی و علاقه مندی می کشاند.

به همین جهت باید گفت که سینمای چاپلین یک سینمای کاملاَ انسان گراست. در این سینما، آدم ها قربانی سیستم اجتماعی هستند ولی ذاتاَ همه آنها، آدم های خوبی هستند که یک روح انسانی خوب درون آنها وجود دارد که این بهتر از هر کسی در شخصیت «کودک» می بینیم.
اطلاعی هم در مورد خود این کودک به شما بدهم که او شخصیت بزرگی در سینما نشد و شش – هفت  سال پیش تقریبا در گمنامی مرد. معروف ترین نقش او در سریال معروف و قدیمی است به نام «خانواده آدامز» که از روی آن یک فیلم جدید نیز با همین نام ساختند. در این سریال او شخصیت یک کشیش را بازی می کرد که یک پیرمرد خیلی زشت، کچل و هیولا مانند بود. این سرنوشتی است که «کودک» زیبای چاپلین پیدا می کند که شاید این هم در خود نوعی نماد گرایی داشته باشد.
در نهایت باید گفت که چاپلین شاید بیش از اندازه خوشبین بود، در حالی که جهان صنعتی  آینده چندان درخشانی در بر نداشت و امروز ما را در موقعیت بسیار شکننده ای قرار داده که با یک هیولای واقعی و غیر قابل کنترل روبرو هستیم.

پرسش و پاسخ:
-    در صحنه بهشت مصنوعی، ورود شیاطین بیان کننده چه عقیده ای در چاپلین است؟
به نظر من صحنه بهشت و آن شیاطین در اینجا تمثیلی است از عقاید سیاسی، می دانید که چاپلین یک آدم خیلی روشن فکر بود و یک آدم فوق العاده متفکر بود و مسائل و عقاید آن دوره را به خوبی می شناخت. و در دورانی که این فیلم ساخته می شود عقاید سیاسی اتوپیایی زیادی وجود دارد و من فکر می کنم که این صحنه یک نوع تمسخر حوزه سیاسی است با فرشتگان و شیاطین اش. بیشترین چیزی که در اینجا دیده می شود تصنعی بودن این مسائل است. یعنی شما کاملاَ متوجه هستید که این ها همه مسخره است، بال های مسخره، چاپلین حتی خیابان را تغییر نداده است. شما می توانید از خودتان سؤال کنید که چرا خیابان تغییر نمی کند؟ چون چاپلین دیدگاهش بیشتر نزدیک است به آنارشیست ها. در نتیجه به حوزه سیاسی باور ندارد. معتقد است حوزه سیاسی یک گونه مضحکه است. بنابراین خیابان به همان شکل ادامه پیدا می کند. آدم ها فقط چیزی مثل کفن تن شان کرده اند که مثلاَ سفید باشد. ولی زیرش همان قدر کثیف هستند که در حالت عادی. این در حالی است که اگر ما  سینمای چاپلین را بشناسیم می دانیم که او وسواس جنون آمیزی برای کامل بودن صحنه ها داشت بعضی از صحنه ها بیشتر از 100 بار گرفته می شدند تا به آنچه او می خواهد برسد. یعنی سکانس هایی در بعضی فیلم های چاپلین می بینید که فقط تنظیم زمانی آنها، در حد شاهکار است برای مثال نگاه کنید به سکانس ریش تراشیدن با موزیک برامس در «دیکتاتور بزرگ» که یکی از شاهکارهای تاریخ سینما است. به دلیل اینکه تقریبا هر نت با یک فریم تنظیم شده است. یعنی اگر چند صدم ثانیه آن را جا به جا کنید صحنه به هم می ریزد. این را از این لحاظ می گویم که کسی که تا این حد وسواس دارد وقتی می آید در صحنه ای می خواهد اتوپیا را نشان دهد آن را به این شکل مسخره نشان می دهد، به این معنا نیست که نمی تواند یا امکاناتش را ندارد. امکانات خیلی زیادی داشت. می خواهد بگوید آدم ها واقعاَ اینقدر بدبخت هستند که نمی خواهند تصنعی بودن این بهشت را تصور کنند.

-    چاپلین چگونه فرد و جامعه را کنار یکدیگر توضیح می دهد؟ با توجه به اشاراتی که کردید هر شخص به صورت یک سمبل است. آیا این سمبل به عنوان فردی در جامعه ارائه نمی شود؟

سینمای چاپلین به نظر من گرایشی آنارشیستی دارد و آن را می برد به طرف اولویت دادن به فرد در برابر جامعه. در سینمای چاپلین شخصیت ها بسیار زیاد هستند و واقعاَ مسائل از خلال آنها دیده می شود. مثلاَ شخصیت لمپن یا زن در همین فیلم. او در زن یک نوع معصومیت انسان گرایانه می بیند که قربانی جامعه است. ولی سینمای چاپلین در عین حال تجاری است. همه این فیلم ها هم سرگرم کننده وهم پر فروش بودند. و این سینما نمادین و بسیار فناورانه است. از فناورانه ترین سینما هاست.

-    چرا عقیده دارید کودکان تبدیل به هیولا می شوند؟!

مفهوم کودکی در نمادگرایی بسیاری از فرهنگ ها، معصومیت، بی گناهی و پاکی است. که در واقعیت همیشه این طور نیست، امروز ما کودکانی را در جهان داریم که به دلیل شرایط اجتماعی به جنایتکارانی واقعی بدل شده اند( مثلا کودکان خیابانی برزیل یا کودکان جنگ های داخلی در آفریقای سیاه). البته از لحاظ بیولوژیک و جامعه شناختی نمی توان این ادعا را رد کرد که کسی که به دنیا می آید دارای نوعی پتانسیل خوبی یا بدی است، اما ما به سرنوشت اجتماعی این فرد کار داریم. بحث من در اینجا نیز بیشتر جنبه سمبولیک دارد. دیدگاه چاپلین این است که همیشه یک راه حلی است که می تواند از به وجود آمدن هیولا جلوگیری کند. اما واقعیت این را نشان می دهد که خودکار بودنی وجود ندارد و اگر در شرایط امروز چیزها را به حال خود بگذارید و دخالتی نکنید احتمال آنکه کودکان به هیولا تبدیل شوند بیشتر است تا اینکه به افراد  خوب و مفید برای جامعه. اما این به هیچ وجه  معنای معکوس را هم نمی رساند یعنی  اینکه به طور خودکار آدم هایی که به دنیا می آیند شرورند و یا به افراد شرور تبدیل می شوند. اما این یک واقعیت است که ما امروز در جهانی زندگی می کنیم که دائما در حال از بین بردن ارزش ها و دستاوردهای بزرگ انسانی و اخلاقی و جایگزین کردن آنها با ارزش های کالایی است و این محیط لزوما نمی تواند آدم هایی شایسته تربیت کند.

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.