فهرست
(تصویر: ژورف پرودون)
سه پژوهش در جامعه شناسی هنر : پرودن ، مارکس ، پیکاسو، ماکس رافاﺋل، ترجمه اکبر معصوم بیگی، نشر آگه،1385
ماکس رافاﺋل در 1889 در آلمان به دنیا آمد و پیش از جنگ جهانی اول در مونیخ و برلین به تحصیل فلسفه و هنر پرداخت.در دهه بیست به تدریس در"کالج مردم" مشغول شد و به ایراد یک سلسله سخنرانی درباره تاریخ و فلسفه مارکسیستس پرداخت که بر روی هم شالوده کتاب "داعیه هنر" را فراهم آورد.داعیه های هنر بر مبنای سخنرانی های رافاﺌل و مقاله ای درباره تابلو گرنیکا پیکاسو شکل گرفته است.با همین کتاب است که شیوه برخورد رافاﺌل با هنر بنیاد می گیرد."پرودن ، مارکس ، پیکاسو" که در سال 1932 در فرانسه به چاپ رسید،با همه فشردگی و پیچیدگی آن یکی از بهترین درآمدها به اندیشه رافائل درباره هنر و پیوند آن با تاریخ و جامعه است
پرودن
پرودن با غریزه جامعه شناختی و فلسفی چشمگیر خود بسیاری از توهم هایی که سرانجام کار هنری را به صورت افیون در می آورد،تشخیص داد.از نظر پرودن تحریف معنای راستین هنر از آشکارترین و عامترین سطوح آن آغاز می شود.در واقع نمایشگاه هایی که حکومت با افتتاحیه های تشریفاتی و رسمی و اعطای جوایز ترتیب می دهد چیزی جز بازار مکاره هنرمندان نیست،بازاری که در آن فرآورده هایی برای فروش عرضه می شوند و فروشندگانی انتظار مشتریان خود را می کشند.هیچکس نمی تواند این قلم از بودجه را،با تعریف قابل فهمی از هنر و کارکرد آن توجیه کند.از دیدگاه پرودن اصل هنر برای هنر عرصه دومی است که معنای راستین در آن تحریف می شود.نکته سوم ویژگی به اصطلاح"تعریف ناپذیر"ی است که احساساتی گرایی و عرفان به هنر نسبت می دهند.به نظر پرودن مقصود هنر ایده وایدﺌال است.در نظر پرودن ایدئال چیزی است که منطبق با ایده است و ایده تصور نمونه واری است که ذهن بشر از شیئی پس از منتزع کردن شیء از مادیت آن شکل می دهد.ایدئال چگونه در هنر به کارگرفته می شود؟پرودن می گوید آنچه ما از هنرمند می خواهیم تاثرات جمع مردم است؛هنرمند نه برای خود بلکه برای ما نقاشی می کند و ذهن عموم مردم فقط می تواند از ایده ها و ایدئالهایی تاثیر بپذیرد که هم اکنون در اختیار دارد.از همین روست که نخستین تکلیف هنرمند مستعد و با قریحه آن است که اذهان ما را بکاود و ایدئال را در آنها بیابد.بنابر این اگر هنر در جامعه تولید می شود،بدون هدف و مقصود نیست؛او این گزاره را در پرتو واقعیات تاریخی گذشته و اکنون به محک آزمایش می زد تا نشان دهد که هنر هر گاه که"هنربرای هنر" است،ناگزیرخردگریر،واهی و غیر اخلاقی است.این نیروی جمعی،که اساس جامعه شناسی پرودن را تشکیل می دهد،تنها در پیوند با زمان تاریخی یا به زبان دقیق تر در پیوند با ایده پیشرفت تعیین می شود.هنر بیان و مظهر جامعه است و اگر مقصود از آن بهبود جامعه نباشد پس برای نابودی جامعه به کار گرفته می شود.از این رو رسالتی را بر عهده هنر وامی گذارد؛در واقع او به جای نشان دادن علت ها به موعظه پردازی اخلاقی روی می آورد و بر وابستگی صرفا ایدئالیستس هنر به علم و وجدان اخلاقی تاُکید می ورزد در حالیکه بستگی هنر به "علم ووجدان"در قیاس با بستگی آن با نیروهای تولید مادی و اوضاع و احوال اجتماعی در مرتبه دوم اهمیت قرار می گیرد.آنچه او را از فهم واقعیتها باز می داشت برداشت ایدئالیستی او از علوم اجتماعی و این تز او بود که هم صنعت و هم هنر بر علم و اخلاق تکیه دارند.نظریه تاریخی که پرودن پیشنهاد می کند به تصور "پیشرفت" بستگی دارد.این اصطلاح نیز مانند مفاهیمی چون "نیروی جمعی"،"قوه زیبایی شناسی" به جای آنکه اسم باشد صفت است.پرودن درباره شالوده مادی پیشرفت هیچ سخن گفتنی نداردو این شالوده را در نیروی جمعی می دید و زندگی جمعی را نیرویی پویا می شمرد که موجب تغییر و دگرگونی می شود و سرانجام به سادگی تغییر را با پیشرفت یکی می انگاشت.در نظر او پیشرفت از سویی به اتحاد و یگانگی هرچه نزدیکتر هنربه علم و وجدان اخلاقی و از سوی دیگر به "زیبایی انسانی"خواهد انجامید.اما آیا صفت ممتاز تکامل و پیشرفت تاریخی تنها حرکت به سوی یگانگی است یا کنش متقابل پیوسته میان نایکسانی و یگانگی؟رافائل پس از آنکه روابط درونی میان اندیشه های پرودن را تمیز داد،می کوشد نتایج تحلیلش را از دیدگاه جامعه شناسی مارکسیستس تفسیر کند.
مارکس
مارکس از مفهوم بنیادی ماتریالیسم دیالکتیکی و تاریخی آغاز می کند؛بر طبق این مفهوم،واقعیتهای اقتصادی بنیاد غایی همه ایدئولوژی ها،و از این رو هنر نیز هست.او با مطرح کردن سه مسئله به توضیح روابط دیالکتیکی می پردازد که عبارتند از :1-کارکرد اسطوره به منزله میانجی در گذار از زیر ساخت اقتصادی به ایدئولوژی هنر.2-فقدان تناسب میان تکامل اقتصادی و ایدئولوژیکی.3-افسون ابدی و خصلت معیاری یک هنر ویژه.
1)از نظر مارکس تمامی اسطوره ها،نیروهای طبیعت را در تخیل و از رهگذر تخیل،مقهور،مهار و صورت بندی می کنند؛بنابراین اسطوره فقط هنگامی ناپدید می شود که تسلط واقعی بر این نیروها حاصل شود.همچنین تنها اسطوره های بوم زاد می توانند گامی به سوی هنر تلقی گردندو این اسطوره ها فرآورده مردم بودند لذا دارای خصلتی جمعی هستند.اما آیا روابط اسطوره ها و هنر در میان ملتهای گوناگون در اعصار گوناگون یکسان است؟و آیا می توان از تاثیر هنر در اسطوره ها نیز سخن گفت؟تاریخ نشان می دهد که هنر یونانی بر اسطوره های یونانی،هنر مصری بر اسطوره های مصری و هنر مسیحی بر اسطوره های مسیحی تکیه دارد؛با این همه برای نمونه کارکرد و نقش میانجی اسطوره های یونانی مشاهبتی با کارکرد میانجی اسطوره های مسیحی ندارد.اسطوره های یونانی فرآورده تخیل مردم اند بر خلاف مصر هیچ کاست روحانی در یونان نبود تا به ابداع اسطوره بپردازد لذا تولید اسطوره ای منحصراﱢ در محدوده های انسانی باقی می ماند:انسان معیار همه مفاهیم مذهبی است برعکس،اسطوره های مسیحی اساساﱢ از حواس جداست و تابع ادراک نیست.برای همین میان اسطوره های یونانی و هنر یونانی پیوستگی طبیعی وجود دارد حال آنکه میان اسطوره های مسیحی و هنر مسیحی دشمنی طبیعی در کار است.این تحلیل یکسویه خواهد بود اگر نتوانیم این نکته را دریابیم که اساطیر یونانی هم عناصری داشت که ممکن بود موجب آشفتگی خاطر هنرمندان یونانی شود و برعکس اساطیر مسیحی عناصری داشت که برای هنرمندان مسیحی سودمند بود.از دیدگاه ماتریالیسم تاریخی همانطور که اساطیردر هنر تاثیرگذارند،مسئله نفوذ هنر در اساطیرنیزمفروض گرفته می شود."افسون جاودانه" اساطیر یونانی تا حدود بسیار منوط به تاٴثیراتی است که هنر در اسطیر داشته است.حال آنکه از سوی دیگر اساطیر مسیحی این افسون را ندارد و این دقیقا به دلیل خصوصیت ویژه تاثیرات هنر در آن اساطیر است.
2)مارکس درباره تکامل نابرابر تولید مادی وغیر مادی(مثل هنر)این پرسش را مطرح می کند که کدام معیار می تواند تفاوتهای میان سطوح تکامل را در تولید مادی ومعنوی بسنجد؟صرف برداشت تاریخی اینجا به کار ما نمی آید.واقعیتهای تاریخ این توانایی را به ما نمی دهند که با یقین بگوییم که آیا این عدم توازن هرگز به راستی وجود داشته است یا نه.
3)آیا چیزی به نام یک هنجار پایدارومداوم وجود دارد که صرف نظر از دوره تاریخی که آثار هنری در آن پدید آمده اند برای همه آنها معتبر باشد؟این مسئله به ماتریالیسم دیالکتیکی مرتبط است.نظریه مارکسیستی شناخت ثابت کرده است که حقیقت در عین حال هم مطلق و هم نسبی است و هرچه در باب موضوع حقیقت صادق می آید باید در مورد هنر نیز معتبر باشد.آفرینش هنری عبارت است از عملی دیالکتیکی میان کنشهای تعیین کننده واقعیت و واکنشهای شعور.شعور انسان دارای قوای جسمی یا حسی و انتزاعی یا عقلی است.هر یک از این قوا شیئ یا ابژه را از دیدگاهی متفاوت می بیند یعنی آنچه به لحاظ تاریخی انتقال می یابد نه سطح ابداع و آفرینندگی ، بلکه فقط مجموع ماده ی شناختی است و نه " ارزش"حرکت آفرینندگی است.رافائل معتقد است دیالکتیک ماتریالستی می تواند مراحل فرایند آفریننده را با توجه به کنش متقابل ماده و روح توضیح دهد.
پیکاسو
رافائل در مورد پیکاسو وظیفه خود می داند که شرایط مادی و ایدئولوژیکی را که در او تاثیر گذاشته است،جستجو کند.پیکاسو در سال 1881در اسپانیا به دنیا آمد.او هنرمندی است که نه تنها شخصیت او نماد و مظهر بورژوازی است بلکه به او به چشم یک انقلابی نگریسته می شود.
جوانی او در روزگاری گذشت که تجارت آزاد جای خود را به سرمایه داری انحصاری می داد.به بیان دیگر منش ماجراجویانه نظام رقابت آزاد جای خود را به بوروکراسی اداری در مدیریت بازرگانی و صنعت می داد.دوره کوبیستی پیکاسو گذشته از مسئله کلی هنری،چند مسئله جالب توجه در برابر جامعه شناسی مارکسیستی مطرح می کند؛در آغاز مسئله نفوذ هنر سیاهان مطرح است و در پایان بهره گیری از مواد و مصالحی که تا آن هنگام بر پرده نقاشی آزموده نشده بود.پیشرفت او تنها در این است که امکانات پیچیده ترو اساسی تری برای بیان تضاد میان دو بعد سطح و بعد سوم عمق،یعنی شیوه تازه ای در حجم پردازی آفریدواز این طریق به یک فردگرایی متشکل و منظم رسید که بی شباهت به گذار رقابت آزاد به سرمایه داری انحصاری نیست.همانگونه که این دو شکل سرمایه داری به مالکیت خصوصی به منزله شالوده اساسی تکیه دارند،به همان سان پیکاسو فردگرایی مطلق را به صورت شالوده خلاقیت هنری حفظ می کند.