بخش سوم و نهایی
بانکداران سرمایهگذاری همه این پولها را از عربستان سعودی گرفتند، مسئله این است که با این پول چه باید میکردند؟ اقتصاد آمریکا دچار رکود بود، این پول را به کجا قرض میدادند؟ نمیتوانستند آن را در ساختمانهای جدید در منهتن بگذارند؛ ساختمانهای بسیار زیادی در آنجا بود. مسئله حقیقی سرمایه مازاد در 1975 وجود داشت. این پول مازاد را در کجای کره زمین سرمایهگذاری کنند؟ واتلر ریستن یکی از بانکداران سرمایهگذاری گفت: «ساده است، ما به کشورها قرض میدهیم، زیرا کشورها وجود خواهند داشت، همواره میتوانیم آنها را پیدا کنیم.» از این رو، آنان شروع به وامدهی مقادیر هنگفتی پول به جاهایی مانند مکزیک، آرژانتین، برزیل و حتی لهستان کردند. آنها با نرخهای بهره نسبتاً کمی وام میدادند چرا که نرخهای بهره در دهه 1970 پایین بود. آنگاه پل ولکر ناگهان به خاطر نرخهای بالای تورم در 1979 نرخ بهره را افزایش داد. وقتی نرخ بهره افزایش یافت، ناگهان مکزیک دریافت که باید نرخ بهره بالاتری بازپرداخت کند و توان آن را ندارد. چنین است که مکزیک در 1982 ورشکسته شد.
جناح راست نولیبرالها علاقهای به صندوق بینالمللی پول ندارد. در نخستین سال دولت ریگان، جیمز بیکر برنامهای طراحی کرد تا در عمل صندوق بینالمللی پول را حذف کند و دولت ریگان قصد داشت این کار را انجام دهد. استثنا آن بود که مکزیک ورشکست شد. مسئلهای واقعی وجود داشت، اگر اجازه دهید مکزیک ورشکست شود، آنگاه وامهایش به مشکل برمیخورد، سیتیبانک، چیس منهتن، و همه بانکهای نیویورک بر اثر ورشکستگی مکزیک دچار مشکل میشوند. پس در اینجا بود که آنها تصمیم گرفتند که مکزیک را نجات دهند. آنها باید مکزیک را نجات میدادند. خب خزانهداری آمریکا وارد این کار شد و در آن مقطع جیمز بیکر ناگهان گفت: «بله، این جایی است که صندوق بینالمللی پول میتواند کمک کند و آنها میتوانند این کار ناخوشایند را برای ما انجام دهند.» مشکل آن بود که در آن مقطع صندوق متشکل از افرادی با تفکر کینزی بود. بنابراین، نخستین چیزی که بیکر گفت این بود «بگذارید کسی را که یک نولیبرال پولگرای بیخاصیت است آنجا بگذاریم.» بنابراین آنها کاری را انجام دادند که جوزف استیگلیتز «تصفیه همه کینزیها از صندوق بینالمللی پول و بانک جهانی در 1982» نامیده است. آنان تمامی اقتصاددانان دیگری را که تفکرشان بر اساس پولگرایی و اصول نولیبرالی است به صندوق آوردند. بعد گفتند «به مسئله مکزیک بپردازیم». آنچه صندوق بینالمللی پول آغاز کرد درگیر شدن در این فرایند با این نظر بود که «راه برگشت پول از مکزیک تحت فشار قرار دادن مردم مکزیک است.» بار دیگر اصلی که در نیویورک برقرار شده بود که اگر تضادی بین نهادهای مالی و رفاه مردم وجود داشت، رفاه مردم مکزیک به جهنم، رفاه مردم برزیل به جهنم، رفاه مردم اکوادور به جهنم، رفاه مردم هر جای دیگر به جهنم، تعدیل ساختاری دقیقاً این کار را انجام میداد و در عین حال بر اصلاح نهادی تاکید میکرد. «از اتحادیههای قدرتمند خلاص شوید و انعطافپذیری در بازار کار ایجاد کنید، و ساختارهای بازنشستگی را اصلاح کنید» چنین است که تعدیل ساختاری نام این بازی شد. اینگونه است که صندوق بینالمللی پول کار جهانی خود را آغاز کرد و بانکهای سرمایهگذاری نیویورک که البته در کانون آن هستند به نحوی باورنکردنی ثروتمند شدند. آنچه علاوه بر این رخ داد فرایند مالیگرایی در مقیاس جهانی بود.
ابزارهایی جدید که برخی حیرتانگیزند پدیدار شدند، مثلاً صندوقهای سرمایهگذاری خطرپذیر، 15 سال قبل 300 تا از آنها وجود داشت، اکنون چیزی حدود 3000 صندوق خطرپذیر وجود دارد. اخیراً دیدیم یکی از آنها ورشکست شد و چیزهایی از این دست زیاد میشنویم، با این حال مدیران صندوقهای اصلی سرمایهگذاری خطرپذیر سال گذشته به طور شخصی هر کدام 250 میلیون دلار درآمد داشتند. یعنی، درآمد شخصی هر یک از آنها طی یک سال 250 میلیون دلار بود. اکنون میدانم که همه شما آرزو میکنید که از مدیران صندوقهای خطرپذیر باشید، اما دقت کنید، دقت کنید. این حقوق در صنعت خدمات مالی غیرمتعارف نیست. در منهتن بسیاری هستند که دوست دارند در جایگاهی زندگی کنند، که کانونی ممتاز برای طبقهای است که شما سرمایهدار فراملیتی مینامید ـ من خودم به این اصطلاح علاقهای ندارم. این طبقه به دستکاری ساختگی در ارزها دست میزند. آخر هفته گذشته نیویورک تایمز دادههایی درباره برخی آمارهای کلی که اخیراً منتشر شده بیرون داد که بسیار جالب است. چیزهایی با نام ابزار مشتقه نرخ بهره و ارز وجود دارد. میتوانیم درباره ماهیت آنها صحبت کنیم، اگر میدانید علت جذابیت آنها چیست و اگر نمیدانید لازم است بدانید که در 1988 آمار اینها صفر بود. اکنون حدود 8/250 تریلیون دلار هستند. چیز دیگری است به نام «سواپ اعتباری» و ارزش آنها در که سال 2000 معادل صفر بود اکنون 26 تریلیون دلار است. ابزار مشتقه سهام در سال 2002 حدود 2 تریلیون دلار بودند و اکنون آنها حدود 4/6 تریلیون دلار هستند. این مقاله میگوید که کل این سواپها و ابزارهای مشتقه در پایان ژوئن 2007 معادل 2/283 تریلیون دلار بودند. مجموع تولید ناخالص داخلی ایالات متحده، اتحادیه اروپا، کانادا، ژاپن و چین 34 تریلیون دلار است. این آدمها خروارها و خروارها پول از دل این بازی درمیآورند. این بازیهای ساختگی و این همه نیویورک امروز است. شهر نیویورک اکنون در سلطه نوعی ثروت است که با این نوع فعالیت پدید آمده است. البته بخشی از این ثروت به طبقات دیگر رسوب میکند، اما نه به افرادی مثل من، بلکه بهطور کلی به خدمات مالی؛ به خدمات حقوقی و فرار مالیاتی رسوب میکند. من کسی را میشناسم که اخیراً بازنشسته شد و سالانه برای کار پارهوقت 000/400 دلار میگیرد. چه کار میکند؟ او یاد میدهد که مردم چهطور در سطح بینالمللی بازی مالیاتی بکنند. البته این چیزی است که نولیبرالسازی پدید آورده است. وقتی به این دادههای کلی نگاه کنید که کاملاً حیرتانگیزند، میبینید یکدرصد بالایی جمعیت آمریکا طی 20 سال گذشته سهم خود را از درآمد ملی دوبرابر کردهاند. وقتی به 01/0 بالایی نگاه کنید میبینید که سهم اینها از درآمد ملی طی 20 سال گذشته، 497 درصد افزایش داشته است. تمامی آنچه باید انجام دهید این است که به این دادهها نگاه کنید و ببینید که در تمامی کشورهایی که نولیبرال شدهاند، تاحدودی نولیبرال شدهاند یا عمدتاً نولیبرال شدهاند، تمرکز شگفتانگیز ثروت رخ داده است. چین درست اکنون نوع ویژهای از نولیبرالیسم را برگزیده است. ثروتی هم که در چین در دست گروه معدودی متمرکز شده حیرتآور است.
نتیجه آن است که نولیبرالسازی از همان آغاز به اعاده قدرت طبقاتی و به طور خاص اعاده قدرت طبقاتی به نخبگانی بسیار ممتاز، یعنی بانکداران سرمایهگذاری و روسای شرکتها، مربوط میشده است. دادهها این موضوع را بارها و بارها و بارها نشان دادهاند. در اینجا باید بگویید که این سیاستی آگاهانه بود و تصادفی نبود. وقتی نظرات افرادی مانند استیگلیتز را در دهه 90 میخوانید به نظر نوعی شوخی میرسد وقتی میگوید «بله ما این سیاست را اجرا کردیم و جالب است که بهتصادف ثروتمندان ثروتمندتر شدند و فقرا فقیرتر.» نه، این چیزی است که این سیاستها به منظور آن طراحی شدهاند و محصول فرعی این سیاستها نیست. این چیزی است که این سیاستها دقیقاً در نیویورک انجام دادند. از زمانی که مکزیک بعد از این که چند دور مورد ضرب صندوق بینالمللی پول و همچنین بانک جهانی قرار گرفت، در فاصله 1988 تا 1992 واقعاً نولیبرال شد. پنج سال بعد، حدود 20 مکزیکی در فهرست ثروتمندترین افراد جهان قرار گرفتند. فکر میکنم که سومین یا چهارمین ثروتمند جهانی مردی به نام کارلوس اسلیم است که مکزیکی است. تعداد میلیاردرهای مکزیکی از عربستان سعودی بیشتر است. آن دسته از شما که در مکزیک بودهاید، آیا متوجه وجود فقر در آنجا نشدهاید؟ آیا متوجه بیکاری گسترده در آنجا نشدهاید؟ آیا متوجه فلاکت گسترده آنجا نشدهاید؟ انواع بیماریها و نبود خدمات عمومی، آب آلوده است. این چیزی است که نولیبرالسازی پدید آورده است و آنچه بر سر شهرها آورده واقعاً حیرتانگیز است. در مثال نیویورک، نولیبرالسازی با موج مهیب جنایت و موج بیماریها همراه بود که به دنبال آن سرکوب جولیانی رخ داد. عملاً اگر به شهرهای آمریکای لاتین در دوره نولیبرالی نگاه کنید میبینید همه آنها، به استثنای سانتیاگو، شاهد افزایش سطح مطلق فقر بودند. همه آنها و از جمله سانتیاگو افزایش حیرتانگیزی در نابرابری اجتماعی داشتهاند. نتیجه آن است که اکنون شاهد شهرهای تقسیمشده هستیم؛ جماعتهای دربسته در اینجا و جماعت فقرزده در آنجا. شهرها در دولتهای کوچک فقیر و غنی مضمحل شده است. این را در نیویورک داریم، یا منهتن در برابر محلات دیگر. چیز دیگری که دادههای مربوط به شهرنشینی در آمریکای لاتین نشان میدهد موج مهیب جنایاتی است که شهرها را فراگرفته است تا جایی که دارودستههای جنایتکار طی ماههای اخیر در مقاطعی کنترل سائوپائولو را در دست گرفتهاند که نشان دادهاند که میتوانند شهر را اداره کنند. فعالیتهای مجرمانه و سرقتهای مسلحانه را میبینید. من مرتب به آرژانتین میروم چون همسرم اهل این کشور است. کریسمس گذشته ما را روی زمین خواباندند و در حالی که اسلحهها را به سمت ما نشانه گرفته بودند همهچیزمان را به سرقت بردند. و این عادی است، این غیرعادی نیست، این عادی است. این خصوصیسازی بازتوزیع درآمد است، فکر میکنم آنرا باید اینگونه تعبیر کنید.
بنابراین مهم آن است که نگاه کنیم با تکامل چنین شهرهایی چه چیزی جریان دارد. اکنون آثاری مانند «سیاره زاغهها» نوشته مایک دیویس وجود دارد و ما از آن صحبت میکنیم. باید درکی از این فرایند به دست آوریم، ریشه آن چیست، چه کسی آن را انجام میدهد و چه میکند. برای درک آن باید به برخی راهبردهای ساده بازگردیم. اگر شبیه مبارزه طبقاتی است، به مبارزه طبقاتی توجه نشان دهید! و تنها راه برای بررسی آن این است که به اصطلاحات مبارزه طبقاتی بازگردید. اما همکاران دانشگاهیام به من میگویند که طبقه دیگر مفهومی معتبر نیست. پیرمردهای دیگر به من میگویند که طبقه مخرب است. اگر از طبقه صحبت کنید، «قایق را به قعر دریا کشاندهاید». والاستریت ژورنال کسانی را که از این بازتوزیع درآمد سخن بگویند ریشخند میکند و میگوید «آنها میخواهند یک مبارزه طبقاتی نفاقافکنانه راه بیندازند»، انگار ما همه در یک قایق نشستهایم. ما همه در یک قایق نیستیم. من در همان قایقی نیستم که صاحبان درآمد سالانه 250 میلیون دلاری در آن نشستهاند. بنابراین ما اکنون در این نقطه قرار گرفتهایم. برای اینکه کاری انجام دهیم فکر میکنم باید تصدیق کنیم که شهرها همواره کانونهای مبارزه، تغییر و تحول بودهاند. در عمل جنبشهایی در شهرهای مختلف جریان دارد که میکوشد چیزهایی را تغییر دهد. میتوانید اکنون به زبالههایی که شهرهای مختلف برزیل و برخی شهرهای اروپایی را دربرگرفته نگاه کنید. شهرها صحنههایی هستند که سیاست جدید میتواند در آن ساخته شود و ظهور کند. مهمترین مشکل جاری آن است که شهرها با دولتهای خرد تقسیم شدهاند. از اینرو امروز به من گفته میشود که «شهر» دیگر یک مفهوم معتبر نیست. پاسخ من آن است که باید بار دیگر از مفهومی از شهر بهرهمند شویم که «رابرت پارک» از آن صحبت میکرد، نوعی بدنه سیاسی که میتوانیم از طریق آن نه تنها شهر که مناسبات انسانی و خودمان را از نو بسازیم. باید در این شرایط درباره آن بیندیشیم و باید درک کنیم که این پروژهای سیاسی، پروژهای طبقاتی است. در غیر اینصورت صرفاً وارد دور بعدی تجدیدساختار میشویم خود را در موضعی منفعلانه در موافقت با آن مییابیم. با چنین ایدهای است که مایلم صحبتهایم را به پایان ببرم و این یکی از مضمونهای مهمی است که در نشریه جدیدتان بدان خواهید پرداخت.