اشاره : نوشته ی حاضر «پس گفتار» مقاله ای بلنداست تحت عنوان «جغرافیای سیاسی جنبش وانقلاب جنگل» که پیش از این در «انسان شناسی و فرهنگ» به انتشار رسیده بود و می توانید از طریق جستجوگرا سایت آن را بیابید. آخرین قسمت آن درشماره ی 100 مجله ی« گیله وا» چاپ رشت در ماه آینده منتشر و سپس در «انسان شناسی و فرهنگ» تجدید انتشار خواهد یافت. ***
تحول سیاسی – اجتماعی که در گیلان هفت سال تحت عنوان جریان جنگل تداوم یافت در طی پنج سالِ نخستِ خود به صورت یک جنبش مشروطه خواهی باقی ماند وسپس در آستانه ی تبدیل این جنبش به انقلاب در یک تحول سریع به انقلابِ جمهوری خواهی از نوع سوسیالیستی بدل شدوحدوداً دوسال نیز با نام جمهوری سوسیالیستی(شورایی) ادامه پیدا کرد.در طول دوسال آخرکه ما آن را انقلاب جنگل نامیده ایم ،دست کم جریان اصلی قدرت حکمرانی درآن یعنی بلشویکهاکه کانون اصلی جغرافیای قدرت یعنی شهر رشت را دراختیار خودداشتند، دیگر به مطالبات مدرنی که انقلاب مشروطه به میان آورده ودر قانون اساسی آن تعبیه شده بود، اعتناء واعتقادی نداشتند ودر عوض کوشش می کردند مدرنیته ودستاوردهای آن از طریق اجرای برنامه های سوسیالیستی درایران محقق گردد.بنابراین در حالیکه جنبش جنگل ادامه دهنده ی جنبش مشروطه خواهی ایران کوشش داشت از طریق انقلاب ملی -دموکراتیک وفرایند حاکمیت اقتصاد آزادودموکراسی پارلمانی به اهداف ومطالبات مدرنِ پروژه ی ناتمام انقلاب مشروطه جامه ی عمل بپوشدکه زمینه های تاریخی- اجتماعی آن نیزفراهم بود، بلشویکهاکه ناگهان به همراه ارتش سرخ وظاهرا در تعقیب ارتش سفید روسها به گیلان واردشدند،باتئوری لنینی انقلاب،هدف تحقق انقلاب سوسیالیستی از نوع لنینی را دردستور کار این انقلاب قراردادند.مارکس در جایی گفته است که انسانها همیشه مسائلی رادردستور کار خود قرارمی دهند که قادر به حل آن باشند(نقل به مضمون).اما تئوری اراده گرای بلشویکی موضوعی رادردستور کار این انقلاب قرارداده بودکه تنها خواست گروهی اندک وانگشت شمار درجامعه ای بود که تازه از خواب سنگین قرون وسطایی سربرآورده بود .این خواست به هیچوجه خواست اکثریت جامعه وبه ویژه نیروهایِ نقش آفرین در آن مرحله ی تاریخی محسوب نمی شد.
به باورنگارنده پدیده بلشویسم(لنینیسم)از دروازه ی انقلاب جنگل درگیلان بود که به عرصه ی فرهنگ سیاسی ایران واردشد وآن را با توجه به شرایط اجتماعی – تاریخی برآمده از استبداد شرقی و بر بستر شکافِ طبقاتیِ وسیع وفقر مزمن تاریخی که درجامعه ی ایران نهادینه شده بود، باطرح مطالبات اتوپیایی - آرمانی وبرانگیختن شور مخرب بلشویکی که رسیدن به هدف درآن حتا با استنادِ درست به تئوری مارکسی دست یافتنی نبود،آلوده ساخت.درفراینداین تحول ساختاری، فرهنگ مدرن سیاسی درایران که درپرتو جنبش وانقلاب مشروطه، ساختاری اصلاح طلبانه یافته وبر اذهان سیاست ورزان حاکم شده بود ومی کوشید در شکل دموکراسی پارلمانی سهم هر جریان اجتماعی رادر کانون قدرت با توجه به پایگاه اجتماعی آن تقسیم نماید،به فرهنگی انقلابی از نوع لنینی تبدیل کردکه درآن یک حزب سیاسی به شیوه ی ژاکوبنی به چیزی جز «تصرف تمام قدرت» به صورت انحصار طلبانه نمی اندیشید.ما می دانیم که حتا دررادیکالترین مقطع انقلاب مشروطه یعنی زمانی پس از استبداد صغیر وهنگامی که پس از ده ماه نبردی خونین ،تهران به تصرف مشروطه خواهان درآمد،بازهم جنبش مشروطه، اصلاح طلب باقی ماند وبه ورطه ی ساختار شکنی بی مطالعه نیفتاد ودرست یا نادرست دوباره فرزندخردسال شاه مستبد را از سفارت روسیه به دربار فراخواند وبرتخت حاکمیت نشاند. ازاین منظر می توان گفت، گسستی تاریخی درفرهنگ سیاسیِ نوینِ دموکراتیک ومشروطه خواهی ایران(به مفهومی که در انقلاب مشروطه وقانون اساسی آن آمده است) در پایان انقلاب جنگل روی دادکه پشتوانه ی تئوریک وتجربی انقلاب اکتبروبه ویژه پیروزی های الهام بخش آن بر ارتش هیتلر در جنگ دوم جهانی آن رابدون زمینه های اجتماعیِ لازم به طور کاذب تغذیه می کرد .
در پرتو این تجربه ی نامیمون تاریخی که اولین آزمونگاه آن انقلاب جنگل در گیلان بود، جریان چپ دموکرات درایران نیزکه نماینده ی مشخص آن سلیمان میرزا اسکندری درهمراهی با جنبش مشروطه خواهی،می کوشید فرهنگ سیاسی اصلاح طلبانه به منظور پیشبرد اصول دموکراسی حاکم شود، با ورود بلشویسم به عنوان یک تئوری اراده گرای مطلق که خواست فردی وگروهی درآن بر ضرورتهای تاریخی تحمیل شده بود،باخلق ادبیات شورانگیز به مثابه ی جزمیات مقدس و غیرقابل نقض،ضمن آنکه غبطه ی بسیاربرای دیگر نحله های سیاسی برمی انگیخت وشعله ی آرزویی عبث دردل اذهان اپوزیسون عدالتخواه منورمی ساخت،موفق شدباکنارزدن هر جریان اصلاح طلب واز جمله چپ دموکرات وحتا مارکسی، فرهنگ سیاسیِ آرمانخواه ودر عین حال اتوپیاگونه ای خلق نماید که محصول آن چیزی جز فاجعه ی تاریخی در تاریخ معاصر ایران نبود.با حاکمیت یافتن این تئوری درفرهنگ سیاسی اپوزیسیون ایران از آغاز دهه ی 1300 که در استراتژی آن لجاج گونه« تصرف تمام قدرت » تعبیه شده بود، هر جریان اصلاح طلبی را که اهداف انقلاب مشروطه را مطالبه می کرد، دراین فرهنگ با لحنی تقلیل گرا وتحقیرگر،«دموکرات!» و«ناپی گیر» ودرمرتبه ای دون تر جای می گرفت .این بدان معنی بود که چنین گروه های اجتماعیِ همراه وهمگام در مقطعی از جنبش می باید درتحلیل نهایی به عنوان نردبانی برای صعود به مراتب بالاتر قدرت ،کاربردی وسیله ای داشته باشند.به باور نگارنده با حاکمیت یافتن بلشویسم (لنینسم)درانقلاب جنگل،مفهوم جدیدی ازتئوری تحول انقلابی از دروازه ی این انقلاب وارد فرهنگ سیاسی ایران ودرآن نهادینه شدکه تا آن زمان به کلی ناشناخته بود.تئوری لنینی انقلاب که در همسویی ومتاثراز فرهنگ استبداد شرقی وریشه های عمیق تاریخی آن درایران جذبه ای جادویی یافته بود، سبب شد تااذهان نخبگان سیاسی عدالتخواه ایران راتسخیرکرده وتنها تحول مترقی، تحول انقلابی از نوع لنینی آن به رسمیت شناخته شود که درآن انقلاب دموکراتیک ومشروطه خواهی نیزمی باید دست آخر به رهبری حزب نماینده ی طبقه کارگر انجام گیرد.درگرته برداری از انقلاب اکتبر اگرکوچک خان می توانست کرنسکی ایران باشدکه عبور از آن دربزنگاهی معین تردیدی به همراه نداشت،بنابراین هر کسی چون اودست آخر می توانست«محلل» ی برای گذر به جمهوری سوسیالیستی به حساب آید.این فرهنگ سیاسی که در انقلاب اکتبرتوسط لنین ساخته وپرداخته شد ودر آن لنین با استادی تمام توانست گام به گام تمام همراهان دیروز را با ابزارهایی که فقط او توانست در پروسه ی مبارزه شناسایی وبه کار گیردواز طریق آن تمام مخالفان وحتا فراکسیون های درون حزب بلشویک را نیزبا زدن برچسب های خودخواسته ازسرِراهِ قدرت دور نماید؛ در فرهنگ سیاسی اپوزیسیون ایران طابق نعل به نعل حک شد.این شیوه ی لنینی سیاست ورزی بعدهامرجع تاکتیکهای نه فقط پیروان بلشویسم بلکه بسیاری دیگرنیز قرارگرفت وخلق فرهنگی را رقم زدکه درآن نه فقط حذف رقیبان سیاسی دربزنگاههای معین مشروعیت می یافت بلکه متحدان دیروزنیز می توانستند به بهانه های مختلف حذف ویامرتد شوند.به دنبال نهادینه شدن چنین فرهنگ سیاسی آرمانگرایانه ولی درعین حال تمامیت خواه ونفاق افکن بودکه هدف های دردسترس نیزحاصل نشد ونتیجتادر سایه ی چنین فرهنگی از سیاست بودکه پروژه ناتمام مشروطیت رقم خورد وتکالیف آن تا امروز به بوته ی فراموشی سپرده شد.