یادداشت ارائه شده به کلاس نظریه های جدید انسان شناسی، نیم ترم اول 1385 -86
در دهه های اخیر, انسان شناسی نمادین و گرایش نمادگرایانه در تحلیل های انسان شناختی, به مثابه رویکرد معنوی و ذهنی به فرهنگ, جایگاه ویژه ای را به خود اختصاص داده است. چراکه برخلاف برخی دیدگاه های جبرگرایانه ماتریالیستی, اغلب انسان شناسان بر اهمیت ذهن گرایی و ابعاد معنوی فرهنگ بر اعتلای حیات بشری تاکید دارند.
ادوارد ساپیر (1884-1939), انسان شناس و زبان شناس معروف آمریکایی, نمادگرایی را چنین تشریح می کند: « ظاهراُ می توان در همه معانی نمادگرایی دو عامل مشترک یافت؛ نخست آن که نماد, خود را جایگزین گونه ای رفتار بینابینی می کند, به همین دلیل هر نوع نماد گرایی سبب ظاهر شدن معانی می شود که نمی توان آن ها را به خودی خود از تجربه بلافصل استنتاج کرد. سپس آن که نماد گرایی انرژی را متراکم می کند: معنی نماد, هیچ رابطه ای با ظاهر آن؛ یعنی معنای بلافصل قابل فهم از شکل آن ندارد...» (ساپیر, 1967)
علاوه بر این, نماد گرایی حامل نوعی تقلیل معنایی در خویش می باشد. از خلال تقلیل گرایی نمادین برخی رویدادها و پدیده ها را به موقعیت ها و رفتارهای نمادین خاصی نسبت داده و معانی ویژه ای را در آن ها بارز می کنیم.در این راستا, اگر آفرینش های ادبی و هنری هر جامعه را امتدادی از تفکر برخاسته از زمان بدانیم, می توان در خوانشی دوباره و متمایز از نیت آفریننده اثر, به برداشتی نمادین از یک تابلو نقاشی, یک شعر یا رمان دست یافت.
در نزدیکی و هم پوشانی حوزه ادبی و حوزه انسان شناختی, به ویژه در زبان و روش, بسیار بحث شده است. اما در پیوندی تطبیقی می توان شاهد تداوم مفاهیم, اندیشه ها و دل مشغولی های علوم اجتماعی و انسان شناسی در ادبیات نیز بود. رمان نویسی به مثابه مکانی برای تبلور فکر و اندیشه, عرصه ای جهت کاوش در ذهنیت و شرایط اجتماعی حاکم بر هر دوره زمانی را به وجود آورده است, به گونه ای که می توان اوضاع و پدیده های اجتماعی هر دوره را در قالب هایی نمادین مشاهده نمود.
با حرکت از این دیدگاه می خواهیم به بررسی بوف کور بنشینیم و در حقیقت تلاش صادق هدایت را در تأویل نمادین جامعه ایران در سال های پس از ناکامی مشروطه و دیکتاتوری دوره اول پهلوی مطالعه نماییم.
نویسنده در بوف کور با ذهن گرایی ماهرانه ای تبلوری نمادین از جامعه ایرانی و شرایط حاکم بر آن را به خواننده ارئه داده است. سایه سنگین استبداد در جای جای داستان در قالب هایی نمادین بازگو شده است؛ کاربرد مکرر چهار دیواری و گوشه نشینی تاریک راوی, گریختن از انسان ها و پناه جستن به سایه و حضور همیشگی ترس و اضطراب, خفقان اجتماعی و سیاسی اجتماع پیرامون را می نمایاند.
راوی, هراس خود را از صدای مهیب گزمه های مست ابراز کرده و اتاقش را مقبره زندگی و افکارش می داند. دیوارها و حصارها بر روح و جان او سایه افکنده و به کامش کشانیده اند. هدایت رد بوف کور این معنا را چنین تصریح می کند:
« دیوارها نمی دانم با خودشان چه داشتند که سرما و برودت را تا قلب انسان انتقال می دادند. مثل این بود که هرگز یک موجود زنده ای نمی توانست در این خانه ها مسکن داشته باشد, شاید برای سایه موجودات اثیری این خانه درست شده بود...» ( هدایت, 1315)
حضور دائمی و ناخوشایند پیرمرد خنزرپنزری را می توان تجسمی نمادین از عرفان کلاسیک و اسطوره های پوسیده دانست. او حامل ابزاری کهن و زنگ زده بوده و کالبدش یادآور خاطرات هولناک و نفرت انگیزاست. ظاهر پیرمرد با آن پلک های واسوخته که ناخوشی سمج و بی حیایی او را می خورد و دندان های زردی که از لایش دعا های عربی بیرون می آمد به همراه عمامه و ابزاری چون نعل و طلسم تداعی کننده خاستگاه سامی و غیر ایرانی اوست. حضور کابوس وار پیرمرد در کالبد های مختلف را می توان سمبلی از شبیخون بیگانگان و اعراب به میهن تلقی نمود.
شخصیت نمادین دیگر, قصاب است. راوی از دریچه چهار دیواری تنگش, شاهد بازار و کسب و کار حقیر و شوم اوست. او روزی دو گوسفند به مصرف می رساند و این کار را با چه لذتی انجام می دهد. این تعبیر تداعی کننده پادشاه افسانه ای ایران, ضحاک ماردوش بوده که نویسنده خصوصیات او را به اکنون و پادشاه فعلی نسبت داده است. هیکل ترسناکی که کنار پرده نشسته و چشم به تخم چشم راوی دوخته, شباهت عجیبی با قصاب دارد؛ « صورتش شبیه همین مرد قصاب روبه روی دریچه اتاقم بود. گویا این شخص در زندگی من دخالت داشته است.» ( هدایت, 1315) او از نور گریزان و با ظلمت پایدار است : همین که بلند شدم پیه سوز را روشن کنم, آن هیکل خود به خود محو و نابود شد. به نظر می رسد که قصاب, نمادی از شاه باشد.
و اما «میهن» که به مثابه عشقی ازلی در قالب های نمادین زن اثیری و لکاته تصویر شده است. لکاته همان دختر اثیری است که در قسمت دوم داستان, تنها در خاطرات دور و موهوم راوی ظاهر می شود.لکاته مثل دختر اثیری لب های گوشتالو نیمه بازی دارد که مزه اش تلخ و ملایم است. در بخش های مختلف, لکاته با دختر اثیری مطابقت می یابد. راوی در زجری که از بی وفایی و هجران لکاته می برد, بارها خود را با یاد گذشته او زمانی که دخترکی بیش نبود تسکین می دهد ؛ زمانی که صورت ساده بچگانه ای داشت و مثل امروز, صورتش آلوده جای دندان پیرمرد خنزرپنزری نشده بود. در اواخر داستان, راوی چون می بیند که زنش ( لکاته) فاسق های جفت و تاق دارد, ذلت را به حدی می رساند که با فاسق های او آشنا شده و آن ها را برایش «غر می زند» . در این جا راوی نماد سیاست مداران فاسد و وطن فروشی است که معشوق خود را به بیگانگان واگذاشته اند.
بدین ترتیب, بوف کور پرداختی نمادین از شرایط حاکم بر جامعه ایران در سال هایی است که کشور,سرخورده از آرمان های بر باد رفته مشروطه در چنگال استبداد رضاشاهی گرفتار است و لاجرم در حسرت یادگارهای دور :
« شاید از آن جایی که همه روابط من با دنیای زنده ها بریده شده, یادگارهای گذشته جلو چشمم نقش می بندد؟»
منابع
1- فکوهی, ناصر- 1385- پاره های انسان شناسی- تهران – نشر نی
2- هدایت, صادق- 1315- بوف کور- انتشارات جاویدان