انسان شناسی شناختی و زبان(زهرا کاظمی)

Azmayeshgah-roy d'andrade.jpg

(تصویر: روی داندرد)

 

 

 

این مقاله به کلاس  انسان شناسی شناختی ابراهیم فیاض در دوره کارشناسی ارشد انسان شناسی (1386 -1387) در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران ارانته شده است.



مقدمه

انسان شناسی شناختی یک رویکرد ایدئالیست برای مطالعه شرایط انسان است. رشته انسان شناسی شناختی روی مطالعه روابط بین فرهنگ انسانی و اندیشه انسانی متمرکز می شود. در مقابل، بعضی رویکردهای انسان شناختی اولیه به فرهنگ، فرهنگ ها را به عنوان پدیده مادی ملاحظه نکرده اند، بلکه بیشتر سازمان های پدیده مادی هستند (3: 1969 Tyler). انسان شناسان شناختی مطالعه می کنند که چگونه افراد اشیاء مادی، حوادث و تجربیاتی که جهان آنها را می سازد درک می کنند و سازمان می دهند همانطور که افراد مورد مطالعه،  آنها را دریافت می کنند. این رویکردی است که تأکید می کند چگونه افراد واقعیت رابر طبق مقولات شناختی بومی خویش، نه مقولات  شناختی انسان شناس درک می کنند. انسان شناسی شناختی ادعا می کند که هر فرهنگی وقایع و زندگی مادی و عقاید را بر اساس ضوابط خودش تنظیم می کند. هدف بنیادی انسان شناسی شناختی به طور قابل اعتماد نشان دادن سیستم های منطقی تفکر افراد دیگر بر طبق ضوابطی که می تواند کشف شده باشد و از طریق تجزیه و تحلیل ها تکرار شوند، است.
متدلوژی، پایه های نظری و موضوعات انسان شناسی شناختی مختلف هستند. این رشته به سه مرحله تقسیم شده است: 1- یک دوره سازنده اولیه در دهه 1950 که دانش قومی (ethnoscience) نامیده شد 2- دوره میانی در طول دهه 1960 و 1970، به طور عادی با مطالعه نمونه های قومی شناسایی شد و 3- دوره اخیر در دهه 1980 با نظریه الگو(شما) و توسعه نظریه اجماع شروع می شود. انسان شناسی شناختی تقریبا با روانشناسی در یک ردیف قرار می گیرد، زیرا هر دو ماهیت فرایندهای شناختی را کشف می کنند (1: 1995 D΄Andrade). این رشته همچنین عناصر نظری و تکنیک های روش شناختی را از ساختار گرایی و زبان شناسی پذیرفته است. انسان شناسی شناختی یکی از رشته های وسیع تحقیق است: برای مثال، مطالعات آزموده اند که چگونه افراد رنگها و گیاهان را برای اقلام تنظیم می کنند به علاوه چگونه افراد بیماریها را بر حسب نشانه ها، علت، و معالجه مناسب مفهوم سازی می کنند. انسان شناسی شناختی تنها روی اینکه افراد مختلف چگونه فرهنگ را سازمان می دهند تأکید نمی کند بلکه روی اینکه چگونه فرهنگ را مورد استفاده قرار می دهند، تأکید دارد.انسان شناسی شناختی معاصر سعی دارد تا به اصولی که زمینه رفتار انسان قرار می گیرد و آن را بر می انگیزد دست یابد. اگرچه حوزه انسان شناسی شناختی گسترده است، متدلوژی آن به وابستگی به سنت بلند مدت کار میدانی و مصاحبه های ساختار یافته ادامه می دهد. انسان شناسان شناختی، انسان شناسی را به عنوان یک علم قراردادی ملاحظه می کنند. آنها معتقدند فرهنگ متشکل از قوانین منطقی است که مبتنی بر عقایدی هستند که می توانند به ذهن برسند. انسان شناسی شناختی به قوانین رفتار و نه خود رفتار اهمیت می دهد. انسان شناسی شناختی ادعا نمی کند که می تواند رفتار انسان را پیش بینی کند بلکه آنچه را که از لحاظ اجتماعی و فرهنگی مورد انتظار یا درخور موقعیت ها، شرایط و زمینه هاست، مشخص می کند. به علاوه، این رویکرد اظهار می کند که هر فرهنگی سیستم سازمانی منحصر به فردش را برای فهم چیزها، وقایع و رفتار ابراز می کند. بعضی محققان ادعا می کنند چند نظریه فرهنگی قبل از کوشش احتمالی که منجر به نظریه مهم فرهنگ شود لازم است (409: 1987 Applebaum).  به عبارت دیگر محققان ادعا می کنند که مطالعات باید در جهت درک فرهنگ های خاص در شکل دادن تفسیر های نظری باشند. یکبار این موضوع انجام شد، سپس مقایسه های پایدار و قابل اعتماد بین فرهنگی ساختن نظریه کلی برای فرهنگ را ممکن ساخت.


تاریخ اولیه
تا دهه 1950 این رشته وجود نداشت تا اینکه از آن زمان به بعد، انسان شناسی شناختی به عنوان یک رویکرد نظری و روش شناختی درون انسان شناسی ملاحظه شده است. به هر حال، ریشه های عقلانی آن می تواند به خیلی عقب تر کشیده شود. ترناز (333: 1991 Tarnas)  ذکر می کند که روشن فکری در حداقل یک راه مجزا برای توضیح جهان طبیعی و انسان هایی که در آن قرار دارند ایجاد شد. بنیاد دانش انسانی، شامل رویارویی ها با جهان مادی، در ذهن قرار داشته بود. بنابراین فلسفه توجه اش را به تحلیل ذهن انسان و فرایندهای شناختی معطوف می کند.
تعامل جامعه و ذهن مدتها عرصه علاقه عقلانی بوده است. اندیشمندان روشنفکر، روسو، هابز و لاک همه ادعا کردند که این فصل مشترک منتهای اهمیت برای فهم جامعه بود. روسو فرض نمود که انسانها ذاتا خوب بودند ولی تمدن و جامعه آنها را تباه کرد و اصرار به بازگشت به حالت طبیعی داشت. هابز اعتقاد داشت که انسانها پست و خودخواه هستند؛ جامعه و دولت برای کنترل و محدود کردن ماهیت اصلی ما ضروری هستند. از طرف دیگر لاک، عقیده دکارتی عقاید فطری را رد می کند و فرض می کند که انسان ها در هنگام تولد لوح سفیدی هستند؛ نه خوب و نه بد ، با تجربه فرهنگشان نوع شخصی که خواهند شد شکل می یابد (13- 12: 1983 Garbarino).
شاید بیشترین سهم پایدار فیلسوف روشنفکری، حمایت لاک از تجربه گرایی بود. او تصور می کرد که دانش جهان در تجربه حسی ریشه دارد. لاک استدلال می کند که ترکیب کردن و آمیختن ادراکات حسی ساده یا عقاید ( به عنوان محتویات ذهنی تعریف شده) به مفاهیم پیچیده تر، از طریق انعکاس بعد از احساس، ذهن می تواند به نتایج برسد (333: 1991 Tarnas).  شناخت ابتدا با احساس و ایستادن بر تجربه  درک شده بود. در رقابت با سنت تجربی نگر جهت گیری عقلانی بود که مخالفت می کرد با اینکه ذهن به تنهایی می تواند کسب دانش کند.  با این حال روشنفکری با داشتن این ادعا که علت به تجربه حسی وابسته است برای شناخت هر چیزی درباره جهان به استثنای ترکیبات خود ذهن مبارزه کرد (334: 1991 Tarnas). ادعاهای مربوط به عقلانی بودن دانش به طور نادرستی در حال افزایش بودند. ذهن تهی از تجربه حسی تنها می تواند تفکر کند. این فرضیات مقدماتی به رویکردهای علمی مختلف مربوط می شوند. علم به عنوان مکانیسمی برای کشف حقایق احتمالی وجود انسان و نه وسیله ای برای دست یافتن به دانش قطعی کلی، حقایق جهانی  ملاحظه شده بود. این مفاهیم معرفت شناختی هنوز در انسان شناسی شناختی معاصر طنین اندازند و نیز اساس مکتب نظری و روش شناختی را شکل می دهند.
با وجود عملیات فرضیات نظری مختلف، دانشمندان در ابتدا روی روابط بین ذهن و جامعه تمرکز کردند اما به اثر جامعه روی ذهن انسان اهمیت دادند. این تمایل عقلانی در سراسر قرن 18 ادامه یافت و در عنوان کتابهای مهم این دوره مشهود است.  در سال 1750 تورگو(Turgot) " پیشرفت تاریخی ذهن انسان " را نوشت، اشاره می کند که بشریت از سه مرحله افزایش پیچیدگی گذز کرد: شکار، چوپانی و کشاورزی. تاریخ اندیشه های Condorcet ’s نوع بشر، " طرح کلی پیشرفت ذهن انسان" (1795)، متمرکز می شود روی اندیشه اروپایی، تقسیم تاریخ به ده مرحله ، به اوج رسیدن با انقلاب فرانسه (15: 1983 Garbarino). در اوایل قرن نوزده، آگوست کنت فلسفه پوزیتیویسم را توسعه داد. کنت در نظر داشت که روشهای اولیه تفکر به طور ناقص مربوط به اندیشه بودند و اینکه دانش را باید بوسیله مشاهده تجربی کسب کرد. او استدلال کرد که پیچیدگی های عقلانی در روشهایی بسیار شبیه گشوده می شوند همانطور که جامعه و موجودات زیستی می شوند (20:1983 Garbarino).
ابتدایی ترین شاغلین انسان شناسی همچنین به روابط بین ذهن انسان و جامعه علاقمند بودند. با دیدن داده های مورگان بواسطه منشور تکاملی، شرح پدیده سنت روشنفکری را که مشاهده کرد به عنوان نتیجه افزایش عقلانیت، ادامه داد (29-28: 1983 Garbarino). تیلور کسی که در نگرش های مورگان شریک بوده همچنین به نمودهای ذهن در جوامع کمتر توسعه یافته علاقمند بود. تعریف او از فرهنگ، به عنوان کل پیچیده ای که شامل دانش، عقاید، هنرها، اخلاقیات و هر امکانات دیگر و عادات اکتسابی بوسیله انسان به عنوان یک عضو، این علاقه را منعکس می کند (31: 1983 Garbarino).
مفهوم محوری برای انسان شناسی و مخصوصا برای انسان شناسی شناختی وحدت روانی بشر است. این مفهوم بوسیله ژرمن آدولف باستین (German Adolf Bastian) در سالهای نزدیک قرن نوزده گسترش یافته بود. بعد از مشاهده شباهت هایی در آداب و رسوم سراسر جهان، باستین نتیجه گرفت که همه انسانها باید فرایندهای روانی و ذهنی اساسا یکسانی داشته باشند و این وحدت پاسخ های مشابهی رابه محرکهای یکسان تولید می کند (32: 1983 Garbarino). در حالیکه بیشتر انسان شناسان گرایش به داشتن این مفهوم مسلم دارند، بعضی انسان شناسان معاصر این فرض را مورد تردید قرار می دهند (41-15: 1996 Shore).
مطالعات شناختی در انسان شناسی مدرن می تواند به عقب به فرانس بوآس کشیده شود (210: 1996 Colby). بوآس نخستین کسی که دست به کار انسان شناسی در طول تحقیقش روی اسکیمو و درک انها ازرنگ و یخ و آب شد، فهمید که افراد متفاوت ادراک متفاوتی از جهان اطراف خود دارند. او بسیار تحت تأثیر قرار گرفته بود  که شروع به تمرکز کارش روی فهم روابط بین ذهن انسان و محیط کرد (19: 1996 Shore). این کار که بوسیله جنبش او علیه تفکر نژادپرست روزتحریک شده بود، بوآس را به سمت تلاش برای فهمیدن روانشناسی افراد قبیله ای هدایت کرد. این جنبه از کار او به بهترین حالت در مقاله اش " مسائل روانشناختی در انسان شناسی (1910)" و در اوج خود درکتابش " ذهن انسان اولیه" (1911) بیان شده است. بوآس تحقیقات مقولات قبیله ای حس و ادراک مانند، رنگ، موضوعاتی که درتوسعه اخیر انسان شناسی شناختی انتقادی بودند، ترویج داد (21-20: 1996 Shore).

نکته های واکنش
در بسیاری روشها، انسان شناسی شناختی واکنشی علیه روش های سنتی مردم شناسی تجربه شده قبل از دهه 1950 بود، بیشتر نتیجه تأثیر کار میدانی پیشگامان و معلمان اصلی، مالینوفسکی و بوآس است. مردم نگاری سنتی تأکید می کرد روی تکنولوژی و تکنیکهای فراهم کردن نیازهای مادی، سازمان روستایی و محلی، خانواده و سازمان گروه های گسترده و نقش اعضا، سازمان سیاسی، و ماهیت جادو، مذهب، جادوگری و دیگر اشکال باورهای بومی (5: 1995 D΄ Andrade) . چنانکه محققان بیشتر و بیشتری وارد میدان شدند، معلوم شد که اتنوگرافی های مکانها ی بازدید شده همیشه با اتنوگرافی های نسل قبل مطابقت نمی کردند. بیشتر از تغییر موقتی تنها پیچیده به نظر می رسید. این حسابهای اتنوگرافیک متضاد سؤال روایی را افزایش دادند: به اینکه چه مقدار هر اتنوگرافی مطمئن می تواند باشد؟
انگیزه مهم برای این مناقشه مناظره ردفیلد لویس ( Redfild-Lewis) بود. ردفیلد در روستایی مکزیکی تپزتلن (Tepoztlan) کار کرد در روزهای اول انسان شناسی یک مونوگرافی از مردم در سال 1930 منتشر کرد. سالها بعد لویس و گروهی از مردم نگاران محل را بازدید کردند و یک مونوگرافی در سال 1951 منتشر شد. دو کار در تعدادی از نکات  بیشتر از آنچه که برای زمان سپری شده حساب شده بود، با هم اختلاف داشتند. روایی اتنوگرافیک یک مسئله محوری در انسان شناسی فرهنگی گردید (210: 1996 Colby). مسئله روایی اول درگیری به خاطر کاربرد زبان شناسی بود. کشف واج، کوچکترین واحد معنی دار صدا، به انسان شناسان فرصتی برای فهمیدن و ضبط فرهنگ ها در زبان بومی داد. این تفکر روشی برای فائق آمدن بر فریب تحلیل او از تعصب فرهنگی خویش بر یک جامعه بود (211: 1996Colby). این موضوع منجر به رویکردی شد که به عنوان قوم شناسی شناخته می شود. 

مقاله های اصلی این نوع، که بیشتر توسعه انسان شناسی شناختی را اعتبار بخشیدند، با فلوید لانسبری ) Floyd Lounsbury) و وارد گورایناف (Ward Goodenough)، مخصوصا تحلیل های جزئی گودایناف در سال 1956 قابل رد یابی هستند (Applebaum 1987). گودایناف مقدمات اساسی برای مردم نگاری جدید قرار داد، چنانکه مردم شناسی بعضی اوقات مشهور بود. او بیان می کند که " فرهنگ یک سبک مفهومی است که متضمن رفتار انسان است" (300: 1972 1957quoted in Keesing  ( ، از این حیث که، اشاره می کند که استانداردها برای تصمیم گیری چه هستند... اساس فرد برای تصمیم گیری چگونه است و... چگونه تصمیم را انجام شدنی می کند (300:1972 quoted in Keesing 1961:522 Goodenough). توصیف ساده ای که آنچه بوسیله مردم نگار مشاهده شده کافی است، طولانی نشد؛ هدف تازه یافتن ساختار اساسی پشت ادراک افراد از جهان اطرافشان بود.
این دوره اولیه از انسان شناسی شناختی اساسا یک روش شناسی اتنوگرافیک مناسب را دنبال کرد. محققان فهمیدند تخمین های مردم نگارانه قبلی مسئله ساز و جانبدارانه بودند و تلاش کردند  تا فرهنگ را  بیشتراز نقطه نظر افراد بومی  مطالعه کنند تا از تفسیر مردم نگار از فرهنگ. پایه های نظری ابتدایی رویکرد قوم شناسی این است که فرهنگ تنها در ذهن افراد وجود دارد (409: 1987Applebaum). برای مثال، گودایناف پیشنهاد کرد که برای هدایت موفقیت آمیز جهان اجتماعی افراد باید سطح معینی از دانش را که نامیده می شود " الگوی ذهنی" کنترل کنند. روش شناسی قوم شناسی تلاش می کند مقولات مردم نگار را از فرایند تحقیق برطرف کند. این موقعیت منجر می شود به گسترش اطلاعات جدید تکنیک های استخراج که سعی می کند از فریب های فرضیات تعصبی و عقاید خود مردم نگار اجتناب کند. روش ها گسترش یافته بر تکنیک های زبان شناختی متکی بودند که بر اساس زبان بومی بودند و اگر موفقیت آمیز به کار گرفته می شدند الگوهایی رها از تعصب مردم نگار ایجاد می کردند. هدف مهم تعیین شده بوسیله انسان شناسان شناختی تعیین کردن محتوا و ترکیب فرهنگ به عنوان دانش بود. این موضوع توسط عقیده آنتونی والاک  راه پر پیچ و خم mazeway " تصور ذهنی از جامعه  و فرهنگش " شرح داده شد (17: 1995 D΄ Andrade).  او این مفهوم را برای توضیح جنبش تجدید حیات Iroquois که درباره برکه زیبا Seneca  پیامبرآورده شد. درحالیکه  مفهوم mazeway برای فرمول بندی جدید اصطلاحات سنتی مانند مذهب و جادو مفید بود، این مفهوم به ویژه در نشان دادن چگونگی ترکیب این عناصر ناقص بود. از اواخر دهه 1950 تا دهه 1970تحقیق شدیدا متمایل به روش، رسمی سازی و کمی سازی بودند. این کشش برای بسیاری این بود که این رشته روشهای گسترش یافته در مطالعه معناشناسی و به عنوان دستیابی به ذهن به کار برده می شد (245: 1995 D΄ Andrade). بسیاری از کارهای اولیه روی taxonomies و قلمروهایی مانند خویشاوندی، گیاهان، حیوانات و رنگها متمرکز بود.
در حالیکه روش شناسی در کاهش تعصب انسان شناسان پربار بود، قوم شناسی موضوع چندین انتقاد بود که عمده آنها روی محیط محدود شده و تعداد قلمروها تأکید می کردند. اهمیت رنگ، شرایط خویشاوندی و طبقه بندی های گیاهان برای فهم شرایط انسان مورد تردید قرار گرفت. بعضی انتقادها متهم کردند آن را که بعضی انسان شناسان شناختی به تکنیک های استخراج بیشتر از داده های واقعی تولید شده از شیوه کار بها داده اند . علاوه براین داده ها اغلب منجر به توضیحاتی موافق نگرش جهانی نمی شدند (407: 1987 Applebaum). انتقادهای دیگر ذکر کردند که رویکرد قوم شناسی به فرهنگ تلویحا نسبیت گرایی فرهنگی افراطی است. از آنجایی که قوم شناسی بر فردیت هر فرهنگی تأکید کرد مقایسه های بین فرهنگی را خیلی مشکل ساخت. دیگران ناکارایی هایی را در نشان دادن اختلافات درون فرهنگی ذکرکردند. عمل گرایان مدعی بودند که در تلاش برای ضبط بومی هستند نه نگرش انسان شناس به فرهنگ؛ به هر حال این نگرش های بومی فرهنگ بستگی داشتند به اینکه انسان شناس چه کسی را برای مصاحبه انتخاب می کند ( برای مثال، مرد یا زن، جوان یا پیر، طبقه بالا یا پایین). سؤال بعدی این بود که انسان شناس نگرش چه کسی را می گرفت و نماینده که بود؟
در طول دهه 1960 و  70تعدیل نظری و تغییر روش شناختی در انسان شناسی شناختی اتفاق افتاد.  تحلیل های زبان شناسی برای تهیه روش های درک و دستیابی به مقولات شناختی افراد بومی ادامه یافت. به هر حال، تأکید محدود به برای اقلام و روابط درون مقولات بومی طولانی نبود بلکه بر تحلیل مقولات بر حسب فرایندهای ذهنی تأکید کردند. محققان این نسل فرض کردند که فرایندهای ذهنی مبتنی بر ساختار ذهن وجود دارند و از این رو برای همه انسان ها مشترک هستند. این رویکرد حوزه مطالعه اش را نه تنها ااز اجزاء سیستم های انتزاعی اندیشه ، بلکه آزمودن اینکه چگونه فرایندهای ذهنی با نمادها و عقاید مربوط می شوند، گسترش داد ( 1996McGee & Warms).از اوایل دهه 1980 نظریه الگو (schema) وسیله ابتدایی برای فهم جنبه روانشناختی فرهنگ شد. الگوها کاملا هستی های انتزاعی هستند که توسط افراد وضع می شوند. آنها مدل هایی هستند از جهان که به تجربه سازمان می دهند و ادراکات بوسیله اعضاء یک گروه یا جامعه به اشتراک گذاشته می شود. الگو، در پیوستگی با شبکه های پیوند گرا نظریه روانشناختی انتزاعی تر درباره ماهیت نمایش های ذهنی مهیا کرد. نظریه الگو طبقه جدیدی از هستی های ذهنی خلق کرد. قبل از نظریه الگو، قسمت های عمده فرهنگ تفکر وجود داشتن مادی یا نمادین در طبیعت بودند. فرهنگ چنانکه بوسیله انسان شناسان مفهوم سازی شد، شروع کرد به اینکه تفکر کردن برحسب بخش ها به جای کل  شود. مفهوم بخش ها به هر حال در درک بنیادگرای سنتی از هستی های ایستا شامل یک کل به هم پیوسته به کار نرفته بود که در ادارکی که ماهیت بخش ها تغییر کرد به کار رفته بود. از طریق استفاده از الگو فرهنگ در ذهن جای می گیرد و بخش ها به لحاظ شناختی واحدهایی تشکیل شده از: خصوصیات، نمونه های اولیه، الگوها، موضوعات ومقولات شناختی شدند. فرهنگ را می توان با تحلیل این واحدها یا بخش هایی از فرهنگ توضیح داد. پرسش های معاصر عبارتند از: 1) آیا بخش های فرهنگی در واقع به اشتراک گذاشته شده هستند؛ 2) اگر به اشتراک گذاشته اند در چه فضایی؛ 3) چگونه این واحدها در بین اشخاص توزیع شده اند؛ و 4) که این توزیع واحدها درونی شده اند. این مسائل در واقع مطالعات شناختی دارند که از مسیر اصلی انسان شناسی دور شده اند و به روانشناسی نزدیکتر است (247- 246: 1995 D΄ Andrade).  اکنون تمایلات انسان شناسی شناختی پدیدار می شوند  در جهت مطالعه اینکه چگونه الگوهای فرهنگی به کنش مربوط می شوند. این موضوع مسائل عاطفی، انگیزش و چگونگی درونی سازی فرهنگ در افراد در طی جامعه پذیری را مطرح کرد. در نهایت، ساختار شناختی به ساختار روانی محصولات و ساختار رفتاری گروه ها مربوط شده است (248: 1995D΄ Andrade).

اشخاص برجسته
رویکردهای انسان شناسی شناختی اولیه نسبت به فرهنگ اثر زبان شناسی را هم در نظریه و هم در روش نشان می دهند. گود ایناف، فراک و کانکلین هرکدام برای بنیادهایی که انسان شناسی شناختی امروزه بر آن استوار است کمک کردند. بعضی از این همکاری های محققان امروزه بیشتر شده است.
وارد گود ایناف یکی از محققان برجسته انسان شناسی شناختی است. گودایناف در صدد بود یک روش شناسی برای مطالعه سیستم های فرهنگی ایجاد کند. کمک بنیادی اوکه چهارچوب بندی تحلیل عناصری بود، الان بیشتر به طور عادی به عنوان مشخصه تحلیل دانسته می شود. اساسا، تحلیل عناصر روشش را از انسان شناسی زبان شناختی وام می گیرد، شامل شبکه ای که نسبت هایی دوتایی را  در حوزه ای بر حسب مثبت، یک کد برای وجود یک خصوصیت و منفی، برای عدم حضور یک ویژگی، مقایسه می کرد. وقوع با هم ویژگی ها را و سپس توزیع ویژگی را می توانست تحلیل کرد.
چارلز فراک مقاله جالبی در اواخر شصت سالگی نوشت که به طور مفصل ماهیت مجموعه داده های اتنوگرافیک فراسوی مطالعات خویشاوندی را تفسیر می کند. به جای بدست آوردن لغات برای چیزها که مردم نگار اصطلاحات زبان شناسی را جدا از زبان های دیگر ضبط می کند چنانکه آنها اصطلاحات را برخلاف فرهنگ لغت او تطبیق می دهند، او پیشنهاد می کند که مردم نگار باید چیزها را برای لغات بدست آورد (28: 1969(. او همچنین تأکید می کند که مردم نگار باید برای تعریف اشیاء بر طبق نظام مفهومی مردمی که در حال مطالعه آنهاست کوشش کند (28: 1969) یا به عبارت دیگر قلمرویی را استخراج کند. او معتقد است که مطالعه اینکه مردم چگونه می اندیشند به طور تاریخی در صدد دلیل تفکر ابتدایی به جای بررسی واقعی فرایندهای شناخت بودند. او رویکرد از پایین به بالا را ارتقاء داد جایی که مردم نگار نخست آیتم های قلمرو را (به طور جدا) از مقولات متفاوت (یا مجموعه های متباین ) بدست می آورد. هدف فراک ایجاد یک طبقه بندی است چنانکه تفاوت ها بین مجموعه های متضاد به اضافه اینکه چگونه صفات مجموعه های متضاد به یکدیگر مربوط هستند را نشان داده اند.
هارولد کانکلین سهم مهمی برای مطالعه مجموعه اصطلاحات خویشاوندی شامل “Lexicographical Treatment of fold Taxonomies (1969)”  و  “Ethnogenealogical Method” (1969) داشت اما او همچنین تحلیل های قوم شناسی را برای حوزه های دیگر به کار برد. مطالعه کانکلین روی اقلام رنگ هانونو Hanunoo صفاتی است که تقریبا بوسیله مطالعه رویکرد قوم شناسی اولیه انجام شد. استنباط کانکلین این بود که آنها دو وسیله یا سطح را برای تقسیم بندی رنگ ها به کار می برند. سطح اول یک طبق بندی کلی بود که درجه بالایی از توافق را درمیان افراد اطلاع دهنده همراه داشت. رنگ ها درون این طبقه بندی به طور متقابل منحصر به فرد بودند ( یعنی قرمز نمی تواند آبی باشد). سطح یک شامل چهار نوع ثابت بود: سیاهی ، سفیدی، قرمزی و سبزی. به علاوه کانکلین ذکر کرد که روشنی و تاریکی تری و خشکی همه ویژگی هایی هستند که در جهان مادی وجود دارند و می توانند با طبقه رنگ مطابقت داشته باشند، به هر حال این تحلیل او بود نه هانونوها. سطح 2 از طرف دیگر ترکیبی از صدها رنگ معین بود. مقداری اختلاف نظر درباره عضویت رنگهای معین و شمول رنگ های معین که تداخل داشتند وجود داشت ( برای مثال رنگ زرد طلایی در قابل نارنجی). به در ستی مبهم بود که کجا یک رنگ شروع می شود و رنگ دیگر تمام می گردد. همه رنگ های سطح 2 در اقلام سطح 1 می توانست اضمحلال شود. رنگ های سطح 2 وقتی که درجه بالایی از جزئیات مورد نیاز بود استفاده شده اند اما به طور کلی استفده روزانه بر اصطلاحات سطح 1 متکی بود.
گودایناف، فراک و کانکلین اشخاص برجسته نسل اول انسان شناسان شناختی بودند. دو انسان شناسی که کار میدانی را در قسمت عمده اوایل توسعه  اسنان شناسی هدایت می کردند به عنوان اشخاص برجسته ای در انسان شناسی شناختی معاصر ظهور یافتند که آ. کی رامنی (A.K. Romney) و ری جی . آندرد (Roy G.D’ Andrade) بودند. هر دو نوشته های گسترده ای درباره روش ها و کارمیدانی هدایت شده به کاوش حوزه های معین داشتند. هر دو همکاری های اصلی برای ظهور نظریه شناختی فرهنگ داشتند.
ری آندرد مؤثرترین انسان شناس شناختی بوده است که سهم عمده ای برای روش شناسی و نظریع داشت. یکی از مطالعات اولیه او به طور معین برای روش شناسی اش با ارزش است. در 1974 آندرد مقاله ای چاپ کرد که در بسیاری موارد اعتبار و روایی روش با تجربه علوم اجتماعی را مورد انتقاد قرار می داد. محققان مطالعاتی که چگونه مردم رفتار دیگران را مورد قضاوت قرار می دهند  هدایت کردند. او ذکر کرد که قضاوت آنها به محدودیت های حافظه انسان مربوط بوده است.
قطع نظر از همکاری های روش شناختی او، آندرد (1995) اخیرا زمینه انسان شناسی شناختی را برای یکی از اولین کتابهایی که رویکرد به عنوان یک کل را مورد بحث قرار می دهد، تریب کرده است. تا این اواخر انسان شناسی شناختی فاقد یک تاریخ جامع و کتاب های اصلی بود.  توسعه انسان شناسی شناختی (1995) محققان و دانشجویان را با علت توسعه انسان شناسی شناختی از آزمون های اولیه مدل کلاسیک به بسط اخیر نظریه اجماع آماده کرده بود.
                                                                                                                                                                                                                                               
در این نگرش شناخت به عنوان مجموعه ای از مفاهیم و روش هایی دیده شده اند که روی کار می آیند قطع نظر از اینکه آیا فرد درگیر رفتار شفاهی  یعنی سخن گفتن, گوش دادن و تفکر شفاهی شده اند. چنین تحقیقی نسبت به آنچه لوسی تفسیر شناختی مستقل از واقعیت می نامد, هدایت شده است (Lucy 2000 p. xii). رویکرد نسبتا متفاوت دیگر شناخت بوسیله محققانی که با کاربرد زبان و فرهنگ عملی سروکار داشتند تهیه شده است. برای مثال گمپرز و لوینسون تفکر مجدد نسبیت زبان شناسی با تأکید بر اهمیت نظریه های کاربرد در متن را معرفی می کنند, که شامل نظریه های معنایی قراردادی (برای مثال نظریه گفتمان بازنمایی, معناهای موقعیتی) و نظریه های عمل گرایانه (نظریه ارتباط, نظریه های گریسین) همراه با تحقیق در زبان شناسی اجتماعی و انسان شناسی زبان شناختی می شود. در مقاله حاضر, من با این واقعیت شروع می کنم که موجودات انسانی نسبت بالایی از زمانشان را در رفتار زبان شناسی در یک یا چند قسم می گذرانند که ما موجوداتی هستیم که تقریبا به طور ثابت درگیر در آماده کردن, تولید و تفسیر پیغام های شفاهی هستیم.

اندیشیدن برای سخن گفتن
فعالیت اندیشیدن وقتی که برای فعالیت سخن گفتن به کار گرفته شده است ویژگی معینی دارد.
یک سخن معین هرگز بازتاب مستقیم عینیت یا واقعیت مشاهده شده یا از بازنمایی های ذهنی کلی و اجتناب ناپذیر از یک موقعیت نیست. این موضوع شاهدی است درون هر زبان به خاطر موقعیت یکسانی که می تواند به روش های مختلف توصیف شده باشد: و شاهدی است در میان زبانها زیرا هر زبانی مجموعه محدودیتهایی از گزینه ها را برای رمزگذاری دستوری ویژگی های اشیاء و حوادث تهیه می کند. اندیشیدن برای سخن گفتن شامل دربرداشتن آن ویژگی هایی است که الف) بعضی از مفهوم سازی های وقایع را متناسب می کند و ب) به آسانی قابل کدگذاری در زبان هستند (Slobin 1987 p. 435).
اثرات درون خطی زبان در فرایندهای اندیشه بوسیله روانشناسان قابل توجه بوده اند اگرچه اهمیت محوری برای مسائل کلاسیک زبان و شناخت نداشته اند. برای مثال، پینکر ( 1994 p.58) می نویسد مدرک مهمی که زبان ها به طور چشمگیر روش اندیشیدن سخن گویانشان را شکل می دهد وجود ندارد و فرضیات ساپیر- ورف همه غلط هستند (p.57). اما او همچنین ذکر کرده بود:
ورف مطمئنا وقتی که می گوید زبان هر کسی تعیین می کند چگونه او واقعیت را در کل مفهوم سازی می کند، غلط است. اما احتمالا در درک بسیار ضعیف تری صحیح می گفت که: زبان فردی تعیین می کند که چگونه باید واقعیتی را که درباره اش صحبت می کند اندیشه کند ( Pinker 1989 p.360).     
در مدل تولیدی لولت (1989(  اندیشه گر پیغام ضرب المثلی را به فرموله کننده می فرستد. لولت تفاوت های معنایی بین زبان ها را در این مدل بررسی می کند:
 مسئله نهایی که افزایش داشته است اینکه آیا باید تا اندازه ای پیغام با زبان هدف وفق یافته باشد. آیا پیغام برای یک فرموله کننده انگلیسی متفاوت از کسی است که با فرموله کننده هلندی صرفا به خاطر نیازهای زبان معین تغذیه شده است ؟ پاسخ... مثبت است: کاربرد زبان معین به سخن گویی نیاز دارد که به ویژگی های مفهومی معینی می اندیشد (Levelt 1989 p. 71).
پینکر، لولت و دیگران به هر حال تأکید می کنند تفکر درون خطی در حالیکه سخن گفتن فرایند در چهارچوبی است، نتایجی فراسوی زمان گفتار ندارد. پینکر نتیجه می گیرد که مقایسه ساخت های فعل های انگلیسی و هلندی معین بعید به نظر می رسد که درک هلندی از معانی اساسی متفاوت از ماست به جز لحظه ای که هلندی ها آنها را در حالت لغات بیان می کنند (1989 p.358).
خلاصه، اثرات اندیشیدن برای سخن گفتن ضعیفند و چشمگیر نیستند و مفهوم بیشتری برای ادراک و مفهوم سازی اشیاء و وقایع ندارند.
البته به طور استثنایی مشکل است معین کنید چگونه افراد به طور واقعی موقعیت ها را برای خودشان بازنمایی می کنند: به علاوه اثرات ضعیف و غیر چشمگیر بدون سود نیستند. می خواهیم بگوییم که مطالعه جدی زبان مورد کاربرد به اثرات نافذ زبان در توجه و حافظه گزینشی به ویژگی های وقایع معین اشاره می کند. چنانکه در جای دیگر مفصل تر بحث کرده ایم (Slobin 1996a 2000)، آنچه اثرات زبان دارند وقتی که افراد صحبت نمی کنند و گوش نمی دهند فعالیت ذهنی ادامه می باید این در حالی است که فرمول بندی و تفسیر گفته ها بدیهی و آشکار نیستند و سزاوار توجه ما هستند.
گفته ها نوارهای فیلم وقایع نیستند. یک حادثه به طور کامل نمی تواند در زبان نمایش داده شود: بیان زبان شناسی نیاز به طرح ریزی چند قسمی دارد. هر گفته ای گزیده ای از ویژگی ها را نمایش می دهد که به گیرنده اجازه می دهد تا به تفصیل براساس زمینه و دانش قبلی در حال پیشرفت آن گفته ها را کامل کند. بخشی از سابقه دانش آن چیزی است که به طور الزامی و نوعی از زبان استفاده شده است. اگر من درباره دوستم در انگلیسی حرف بزنم شما دیر یا زود جنسیت دوستم را کشف می کنید به خاطر اینکه شما می دانید که ضمایر سوم شخص در انگلیسی جنسیت را نشان می دهد. اگر من تنها با اشاره به « دوست من » یا « آنها » ادامه دهم شما گمان خواهید برد که من دلیلی برای پنهان کردن جنس شخص دارم. به هر حال، اگر ما مکالمه مشابهی در زبانی که ضمایر جنسی ندارند مانند ترکی، چینی یا مجارستانی داشته باشیم، احتمالا چنین شک هایی نخواهید کرد. هنگام انگلیسی صحبت کردن فکر کردن من برا ی صحبت کردن - تصور کردن من- با جنسیت و اهمیت گویا بودنش وفق یافته است و گوش دادن شما برای اندیشیدن نیز به طور مشابه وفق یافته است. ما در اینجا علاقه ای به به شناخت جهان واقعی نداشته ایم بلکه به ساخت در حال پیشرفت بازنمایی های ذهن پرداخته ایم. شناخت اساسی ما از جنسیت وقتی که زبان های ما تغییر می کند تا جایی که من می دانم اگر چه ممکن است شناخت اجتماعی و فرهنگی ما به خوبی تغییر کند، عوض نمی شود. ارتباط در فرهنگ جای گرفته است و عمده فرهنگ بوسیله زبان انتقال و در واقع ساخت یافته است. بنابراین تعریف شناخت نباید تنها به پدیده جهان فیزیکی محدود باشد.
چند معیار برای تحقیق اندیشیدن برای صحبت کردن مورد نیازند. من اصطلاح تفکر برای صحبت کردن را به کار خواهم برد اما چهارچوب آن شامل همه اشکال تولید زبان شناسی ( صحبت کردن، نوشتن، اشاره کردن) و دریافت ( گوش دادان، خواندن، نگاه کردن) و نیز دامنه ای از فرایند های ذهنی ( فهمیدن، تصور کردن، به خاطر آوردن و ...) می شود. بنابراین مثال هایی از فکر کردن برای ترجمه کردن، گوش دادن برای فهمیدن، خواندن برای تصور کردن و از این قبیل وجود خواهد داشت. تحقیق اندیشیدن برای صحبت کردن ویژگی های زیر را دارد:
1-    انتخاب زبان ها و حوزه معنایی که با فراوانی در همه زبان ها رمز گذاری شده است.
2-    حوزه معنایی با ساخت های دستوری یا گزیده های واژگان فرضی در حداقل بعضی زبان های تحت مقایسه رمزگذاری شده است.
3-    حوزه معنایی نسبتا در تعدادی زبان های مقایسه شده بیشتر کد پذیر هستند.
4-    انتخاب موقعیت های گفتمان در حوزه معنایی به طور منظم حاصل شده است.

منطق به عنوان زبان اندیشه
بدنه بسیار بزرگی از هوش مصنوعی با فرضیاتی شروع می شود که اطلاعات و دانش باید در منطق مرتبه اول که استدلال اثبات نظریه است، نمایش داده شود. به ظاهر این الگو برای مردم نا مقبول به نظر می رسد. این موضوع به طور مشخص به نظر نمی رسد چنانکه ما از منطق استفاده می کنیم وقتی که درحال فکر کردن هستیم و اگر هستیم چرا بسیاری از افکار و اعمال ما غیر منطقی هستند؟ در واقع، تجربیات روانشناختی ای وجود دارند که مفهوم آن نشان دادن این است که مردم از منطق هنگام فکر کردن درباره یک مشکل استفاده نمی کنند (e.g. Wason and Johnson- Laird 1972).
من معتقدم ادعایی که منطق زبان اندیشه است کمتر از اینکه کسی بیندیشد است به هر حال این موضوع بحث برانگیز تر از آن است که باید باشد. این ادعایی است که دامنه وسیعی از فرایندهای شناختی متمایل به یک توصیف سطح بالا در شش ویژگی کلیدی کنونی هستند. سه تای اول این ویژگی ها منطق گزاره ای را مشخص می کنند و دو تای بعدی ترتیب اول منطق است. آنها را بر حسب مفاهیم بیان خواهیم کرد اما یک نفر می تواند به آسانی گزاره ها، عناصر عصبی یا تعدادی از اصطلاحات دیگر را جابه جا کند.

•    ترکیب عطفی: اثر جمع پذیری دو مفهوم مجزا (P Q) وجود دارد ( P Q ) در زمان یکسان فعال شده اند.
•    Modus Ponens: فعال شدن یک مفهوم (p) فعال شدن مفهوم دیگر ( q) را نیز به خاطر وجود بعضی روابط ساختاری بین آنها (p     q) همراه دارد.
•    شناخت تناقضات آشکار: به طور قرار دادی می تواند شناخت تناقضات در کل مشکل باشد ولی ما مشکلی با آنهایی که آسان هستند نداریم به عنوان مثال، گربه ها سگ نیستند.
•    روابط شناسه – گزاره: مفاهیم می توانند به چند روش با مفاهیم دیگر مربوط شوند.می توانیم بین این که یک سگ انسان را گاز بگیرد (bite (D M)) و یک انسان سگ را بزند) bite ( M D)) تمایز قائل شویم.
•    INSTANTIATION همگانی ( یا  bindind متغیر)': ما می توانیم دانشمان را از اصول کلی (جهانی) جدا نگهداریم (همه انسانها فانی هستند) و دانش ما از instantiation برای افراد خاص (سقراط یک انسان است و سقراط فانی است).
هر پیشنهاد محتملی برای زبان یک تفکر باید حداقل این سه ویژگی را داشته باشد و شما یکبار دیگر با این ویژگی ها منطق مرتبه اول را دارید. توجه کنید که این لیست قواعد پیچیده ای برای دوبرابر کردن منفی یا برای قلب مفهوم به طریق منفی ندارد (اگر p دلالت می کند بر q پس q بر p دلالت نمی کند(. در واقع، بیشتر تجربیات روانشناختی به نظر می آید که نشان می دهد افراد از منطق واقعی استفاده نمی کنند و نشان می دهد که آنها ازقانون قلب مطلب به طرق منفی استفاده نمی کنند یا دوبرابر کردن منفی را خوب استعمال نمی کنند.


منابع
Hobbs R. Jerry2005 The Origine and Evolution of Language USC Information Sciences Institute Cambridge University Press.
Slobin. I Dan 2003 Language in mind: Advances in the study of language and thought (pp. 157- 192) Cambridge MA:MIT Press.
Applebaum, Herbert. 1987. Perspectives in Cultural Anthropology. Albany: State University of New York Press.

 
روی اینترنت:

درباره انسان شناسی شناختی (دانشکاه ایندیانا)

تاریخچه مختصر انسان شناسی شناختی (دانشکاه تورنتو)

درباره  انسان شناسی شناختی (دانشگاه الاباما)

سایت شخصی داندرد

 

 

 

کلیه حقوق این پایگاه، برای پایگاه اطلاع رسانی ناصر فکوهی محفوظ است.