Crimes Against Children:Sexual Violence and Legal Culture in New York City,1880-1960 By Stephen Murray Robertson,Published by UNC Press,2005
جرایم علیه کودکان:خشونت جنسی و فرهنگ قانونی در نیویورک در سال های 1880 تا1960
در میان قربانیان تجاوز جنسی در آمریکا در فاصله سال های 1876 تا 1970 کودکان بیشترین آمار را به خود اختصاص میدادند. بین یک سوم تا نیمی از قربانیان زن،افراد جوانتر از 19 سال را تشکیل می دادند.این در حالی بود که در بیش از 8 مورد از هر 10 مورد ، قربانیان جرایم را افرادی با کمتر از 18 سال سن تشکیل می دادند.ضمن آنکه در سایر جرایم چون:لواط،کودک ربایی،زنای با محارم و آزارهای جسمی نیز،کودکان در صدر قربانیان محسوب می شدند.
در نیمه اول قرن 20 نگرانی آمریکایی ها در مورد جرایم جنسی علیه کودکان،منجر به موجی از مناقشات و بحث های گسترده شد.بحث هایی که بیش از همه متوجه نحوه نگرش دادگاه ها به مجرمان،واکنش های قانونی و پیگرهای کیفری صورت گرفته در برابر آنان بود.
استیون رابرتسون،در کتاب خود،جرایم علیه کودکان،به بررسی این موضوع،در طیفی گسترده توجه کرده و به شکل ویژه، به مطالعه موردی نحوه عملکرد دادگاه های قضایی نیویورک پرداخته است.وی دراین کتاب ،به تشریح تاریخ و مفهوم کودکی و نگرش های نسبت به آن در فاصله سال های 1880 تا 1960 پرداخته و با تلفیقی از رویکردهای حقوقی،روانشناسی و اجتماعی، سیر جرایم صورت گرفته علیه کودکان و واکنش های اجتماعی صورت گرفته در مقابل آن راتشریح می کند.
در آغاز دهه 1880 موجی از اصلاح کنندگان اجتماعی، به ویژه در جامعه نیویورک،برای جلوگیری از بیرحمی و خشونت علیه کودکان،به شکلی گسترده، دست به اقداماتی حمایتی زدند.اقداماتی که بیش از همه،در جهت تاکید بر بی گناهی کودکان به مثابه قربانیان اصلی جرایم جنسی، صورت می گرفت.این اقدامات در درجه اول با هدف اصلاح عملکرهای قانونی صورت گرفته در این خصوص،انجام گرفته و از طرف دیگر،درصدد آن بود تا طیف گسترده ای از مجرمان جنسی ،به ویژه گروهی از آنان را که قبلا به لحاظ قانونی،مجرم شناخته نمی شدند را به دادگاه بکشاند. برای بررسی این موضوع رابرتسون،تحلیل خود را متوجه کلیه پرونده های سیستم قضایی شهر نیویورک در فاصله سال های مذکورمی کند، چه آنهایی که به حکم هیئت منصفه بی گناه شناخته شدند و چه آنهایی که به دادگاه کشیده شده و جرائم آنها اثبات شد. با این وجود به زعم نویسنده،این جریان اصلاحی، حداقل در نیویورک، به موفقیتی که می خواست دست نیافت. بخش عمده این شکست،ناشی از نقایص موجود در سیستم قضایی نیویورک بود.دادگاه هایی که در آنها،عموم اعضای هیئت منصفه از شهروندان معمولی تشکیل شده بودند و حتی قضات،به ندرت قانون رادرمسیرهایی هدایت می کردند که اصلاح کنندگان امیدوار بودند از خلال آنها به مجموعه ای از قوانین جدید حمایتی دست یابند.
با شروع قرن 20،روانشناسی جدید رشد کودک،شروع به تغییر رویکردهای نسبت به مقولات کودکی و نوجوانی کرد ودر همین رابطه،چشم اندازهای جدیدی نسبت به مسائل جنسی کودک شکل گرفت.رویکردهای قدیمی تر که صرفا بر بی گناهی جنسی در کودکی ونوجوانی تاکید می کردند با نگرش های جدیدتر نسبت به این مقوله جایگزین شدند و به دنبال آن،نگرش های قانونی و فرهنگی نیز دچار دگردیسی شدند.
در حالی که در ابتدای قرن،این تغییرات به نظر جدید ونامطمئن می رسید،در نیمه قرن 20 مدل قائل به مراحل رشد جنسی جایگاه خود راتا حد زیادی به دست آورد،ضمن آنکه با تاثیرگذاری در سیستم قانونی،شروع به جرح وتعدیل نگرشهای قبلی، هم درحیطه قانونگذاری وهم نگرش های فرهنگی عصر خود کرد.از جمله این تغییرات توجه به عامل سن به مثابه متغیری مهم در تحلیل موارد حقوقی وتغییر رویکردها درباره اعتبار شهادت کودکان در دادگاه ها بود.بنا بر این رویکرد جدید،پزشکان،روانپزشکان و روانشناسان از وجود چندین مرحله زیستی،روانی وجنسی،در رشد کودک صحبت میکردند ضمن آنکه با تغییر نگرش های قبلی درباره خشونت علیه کودکان،مسئله خشونت جنسی نه تنها به لحاظ فیزیکی، که از نظر روانی مورد تاکید قرار گرفت و بر آسیب های پایدار روحی ناشی از آن به شدت تاکید میشد. بدیهی به نظر می سد که روانشناسی جنسی جدید منجربه درک جدیدی از مفهوم کودکی ومقوله جنسیت و به نوعی به بازتعریف و بازنگرش این مفاهیم در اذهان عمومی و نظام حقوقی شد. با این حال روبرتسون بر این باور است که گرچه بر طبق آگاهی جمعی،در دوران مدرن علم به عنوان مرجعی نهایی برای تعریف همه امور بوده و درک مفاهیمی چون کودک،کودکی و جنسیت را باید از خلال آن جستجو کرد اما سیستم های قضایی نیز هرچند از نزدیک به عنوان سیستم هایی بسته با قوانین رسمی واحکام حقوقی بدون تغییر به نظر می رسد،پایگاه هایی تعیین کننده برای تولید مفاهیم اجتماعی محسوب می شود. به نظر می رسد،عموما نگرانی ها درباره کودکان از اجماعی عمومی درباره طبیعت آنها برخوردار نبود چنانکه درسراسر قرن 20 آمریکایی ها بین نگرش به کودکان به عنوان خالقان سرزندگی ،انرژی و تخیل،موجوداتی که نیاز به رهایی غریزه فارغ از دخالت بزرگسالان داشتند،از یک سو ونگرش به آنها به عنوان افرادی کاملا تحت سلطه خالقان وتحت کنترل والدینشان،از آزادی عمل محدودی برخوردار بودند،در نوسان بوده و در این باره دچار اختلافات اساسی بودند.
گرچه دایره تحلیل روبرتسون بیش از دهه 1970 ،یعنی دقیقا زمانی که خشم عمومی علیه خشونت جنسی کودکان، ابعادی رسانه ای به خود گرفت و بیش از گذشته مورد توجه اذهان عمومی واقع شد،را شامل نمی شود اما آنچه بدیهی به نظر می رسد آن است که داستان تجاوز جنسی کودک همچنان به شدت زنده بوده وبا جنبه های معاصرش تکرار می شود.
برای مشاهده کتاب در گوگل بوکز در اینجا کلیک کنید.